کشف مزیت خوشحالی

انجام پایان نامه کارشناسی ارشد

مقدمه

اگر مردم اطراف خود را مورد مطالعه قرار دهید، متوجه می شوید بیشتر آنها از قاعده ای پیروی می کنند که بطور خودآگاه یا ناخودآگاه در مدرسه، شرکت، والدین یا جامعه آموخته اند. قاعده این است: هر چه بیشتر کار کنید، موفق تر خواهید شد، و بمحض موفقیت شخص خوشحالی خواهید بود. این الگو باور بیان می کند چه چیزهایی موجب ایجاد انگیزش در زندگی ما می شوند. ما فکر می کنیم اگر اگر به اندازه ای ارتقا پیدا کنیم یا به فروشی که هدف ماست برسیم، خوشحال خواهیم شد. اگر به مرتبه ای که می خواهم برسم خوشحال خواهم شد. اگر بتوانم پنج پوند از وزنم کم کنم خوشحال می شوم و مثال هایی از این قبیل. اول موفقیت سپس رضایتمندی. خدمات انجام پایان نامه

تنها مشکل این است که این فرمول نقض شده است.

اگر موفقیت باعث خوشحالی می شود، پس بایستی هر کارمندی که ترفیع می گرفت، هر دانش آموزی که نامه قبولی می گرفت، هر کس که به هر هدفی می رسید خوشحال شود. اما با هر پیروزی تیرک دروازه موفقیت فشار بیشتر و بیشتری متحمل شده بطوریکه خوشحالی از بالای دروازه عبور می کند.

مهم تر از همه فرمول نقض شده چون وارونه شده است. بیش از یک دهه تحقیقات موشکافانه در حوزه های روانشناسی مثبت و عصب شناسی ثابت کرده رابطه بین موفقیت و خوشحالی بصورتی دیگر عمل می کند. به لطف علم ناقص، اکنون می دانیم که خوشحالی مقدمه ای برای موفقیت است، نه مشخصا دلیل آن. بنابراین خوشحالی و خوش بینی برای رسیدن ما به اهدافمان موثر هستند و به ما لبه رقابتی را می دهند که آن را فوائد خوشحالی می نامیم.

صبوری جهت ایجاد خوشحالی پتانسیل مغز ما را برای موفقیت طرح ریزی می کند در حالیکه پرورش ذهن مثبت ما را بسمت با انگیزه بوده، کاراییف انعطاف پذیری، خلاقیت و موثر بودن سوق می دهد که باعث بهبود عملکرد ما می شود. این کشف توسط هزاران مطالعه تحقیقاتی و در تحقیق خود من بر روی ۱۶۰۰ دانشجوی هاروارد و ۵۰۰ شرکت فورچون در سراسر جهان تائید شده است. در این کتاب، نه تنها یا خواهید گرفت که چرا فوائد خوشحالی بسیار قدرتمند است، بلکه چگونه می توانید با استفاده از آن در عملکردهای روزمره تان موفقیت های شغلی خود را افزایش دهید. من زمانی شروع به نوشتن این کتاب کردم که تحقیقات خود را در هاروارد آغاز کردم زمانیکه مزیت خوشحالی متولد شد.

کشف مزیت خوشحالی

من در واکو، تگزاس بزرگ شدم و هرگز انتظار نداشتم روزی آنجا را ترک کنم. حتی زمانیکه برای تحصیل در هاروارد درخواست کردم، تلاش کردم بعنوان مامور آتش نشان داوطلب آموزش ببینم. هاروارد برای من جائی در فیلم ها بود، جائیکه مادران به شوخی به کودکان خود می گفتند وقتی بزرگ شوند به آنجا می روند. شانس وارد شدن به آن بسیار کم بود. به خودم گقتم فقط اینکه زمانی موقع صرف شام به کودکانم بگویم که من هم برای هاروارد درخواست داده بودم خوشحالم می کند (تصور می کردم کودکان خیالی ام بسیار تحت تاثیر قرار گیرند).

زمانیکه بطور غیرمنتظره ای پذیرفته شدم، بدلیل امتیازم بسیار هیجانزده بودم. می خواستم فرصتی را بطور عادلانه بدست آورم. به همین دلیل به هاروارد رفتم و دوازده سال بعد را در آنجا گذراندم.

وقتی واکو را ترک کردم، چهار بار از تگزاس خارج شده بودم اما از کشور نه. اما به محض آنکه تگزاس را به مقصد کمبریج و هاروارد یارد ترک کردم، عاشق شدم. بنابراین پس از دریافت مدرک لیسانس، راهی برای ماندن پیدا کردم. من به مدرسه گراد رفتم، درس هایی را در شانزده دوره مختلف تدریس کردمف و سپس سخنرانی هایی ارائه دادم. همانطور که مطالعات تکمیلی ام را دنبال می کردم، بعنوان ناظر استخدام شده در هاروارد برای زندگی در خوابگاه دانشجویان کارشناسی برای کمک به آنها جهت کشف مسیر دشوار هم برای موفقیت آکادمیک و هم رضایتمندی در برج عاج فعالیت می کردم. این یعنی آنکه مجموعا ۱۲ سال از زندگی ام را در خوابگاه کالج زندگی کردم.

این را به دو دلیل به شما می گویم. اول اینکه، از نظر من هاروارد امتیاز بود که تجربه ای جدید محسوب می شد. من برای هر لحظه در آنجا شکرگذار بودم، حتی هنگام امتحانات که استرس داشتم. دوم، ۱۲ سال تدریس در کلاس های درس و زندگی در خوابگاه ها دیدگاه جامعی به من داد که چگونه هزاران دانشجوی هاروارد دیگر با استرس ها و چالش های سال های تحصیل خود پیشرفت می کردند. آن زمان بود که الگوهایی را فرا گرفتم.

گم شدن و پیدا کردن بهشت

زمانیکه هاروارد تاسیس شد، جان میلتون در بهشت گمشده نوشت، ذهن جائیست که می تواند بهشتی از دوزخ و دوزخی از بهشت خلق کند.

سه سال بعد، این اصل شکل گرفت. بسیاری از دانشجویانم هاروارد را بعنوان امتیازی تلقی کردند، اما سایرین بسرعت از آن گذشتند و تنها بر کار، رقابت و استرس متمرکز شدند. آنها همیشه نگران آینده بودند، علیرغم این مسئله که مدرکی بدست آورند که درهای بسیاری را برایشان خواهد گشود. با هر شکست کوچک سرخورد می شدند به جای آنکه از امکاناتی که در اختیارشان بود قدرت بگیرند. پس از انکه دانشجویان را در حال تقلا برای یافتن راه دیدم، چیزی را کشف کردم. اینها دانشجویانی بودند که نه تنها آسیب پذیری بیشتری به استرس و افسردگی داشتند بلکه رتبه ها و عملکرد آکادمیک شان بیشتر از همه تحت تاثیر قرار می گرفت.

سال ها بعد، در پائیز ۲۰۰۹، به یک تور سخنرانی ماهانه در سراسر آفریقا دعوت شدم. در طول سفر، مدیری از آفریقای جنوبی بنام سلیم مرا به سوتو برد، شهری خارج از جوهانسرگ که بسیاری افراد الهام بخش از جمله نلسون ماندلا و اسقف اعظم دزمون توتو در آنجا ساکن بودند.

ما از مدرسه ای نزدیک به حلبی آبادی دیدن کردیم که فاقد برق بود و جریان آب بسیار کمی داشت. تنها زمانیکه در مقابل آن کودکان بودم متوجه شدم هیچ یک از سخنانی که در گفته هایم استفاده می کردم عملی نخواهند شد. سهیم کردن سایرین در تحقیقات و تجارب دانشجویان کالج های آمرکایی ممتاز و رهبران قدرتمند تجارت نامناسب بنظر می رسید. بنابراین تلاش کردم راهی برای گفتگو بیابم. در حالیکه تلاش می کردم نقاط مشترکی برای تجربه بیابم، با لحن طنزگونه ای می پرسیدم، چه کسی دوست دارد تکلیف مدرسه انجام دهد. تصور می کردم مصیبت جهانی تکلیف مدرسه ما را به هم متصل می کند. اما برحسب تعجب ۹۵ رصد از کودکان دستان خود را بالا بردند و لبخندی مشتاقانه بر لب داشتند.

پس از آن به شوخی از سلیم پرسیدم چرا کودکان سوتو این چنین عجیب بودند. آنها تکلیف مدرسه را بعنوان امتیاز می بینند. او پاسخ داد، امتیازی که بسیاری از والدینشان نداشتند. وقتی دو هفته بعد به هاروارد بازگشتم، دیدم دانشجویان از چیزی شکایت می کردند که دانش آموزان سوتو آن را امتیاز می پنداشتد. کم کم درک کردم که تا چه اندازه تفسیر ما از واقعیت تجربه ما از آن واقعیت را تغییر می دهد. دانشجویانی که تمرکز بسیاری بر استرس و فشار داشتند، تمام فرصت های پیش روی خود را از دست می دادند. اما دانش آموزانی که تحصیل در هاروارد را بعنوان امتیاز تلقی می کردند بیش از پیش می درخشیدند. اگرچه در ابتدا نامشخص بود، بعد از آن با علاقه ای بیشتر جذب این شدم که چه چیز باعث پتانسیل بالا برای پرورش نگرش مثبت برای ترقی خصوصا در محیط رقابتی شد.

جستجوی خوشحالی در هاگوارتز (مدرسه علوم و فنون جادوگری)

برای من هاروارد حتی پس از دوازده سال محلی جادویی باقی ماند. زمانیکه دوستانم از تگزاس را دعوت کردم، ادعا کردند صرف شام در سالن غذاخوری مانند بودن در هاگوارتز، مدرسه خیالی هاری پاتر است. با وجود ساختمان های زیبا، امکانات فراوان دانشگاه، و فرصت های بی پایانی که پیش رو قرار می داد، دوستانم از من می پرسیدند، شان چرا وقتت را صرف مطالعه خوشبختی در هاروارد می کنی؟ یک دانشجوی هاروارد چرا باید خوشحال نباشد؟

در دوران میلتون، هاروارد شعاری داشت که ریشه های مذهبی دانشگاه را نمایان می ساخت: حقیقت برای مسیح و کلیسا. سال های زیادی است که این شعار به یک کلمه تبدیل شده است: حقیقت. اکنون حقایق بسیاری در هاروارد است، و یکی از آنها این است که علیرغم تمام امکانات عالی، دانکده فوق العاده، و بهترین و باهوش ترین دانشجویان آمریکا (و جهان)، آکنده از مردان و زنان جوان ناراضی است. برای مثال در ۲۰۰۴ نظرسنجی هاروارد کریمسون نشان داد از ۵ دانشجوی هاروارد ۴ نفر دست کم طی سال تحصیلی از افسردگی رنج می برند و تقریبا نیمی از دانشجویان چنان از افسردگی رنج می برند که قادر به هیچ کاری نیستند.

این اپیدمی نارضایتی مختص هاروارد نیست. یک بررسی در کنفرانس هیئت مدیره در ژانویه ۲۰۱۰ نشان داد تنها ۴۵ درصد از کارمندان مطالعه شده از شغل خود راصی بودند. میزان افسردگی ده برابر بیشتر از این میزان آن در ۱۹۶۰ است. هر ساله آستانه سن نارضایتی نه تنها در دانشگاه ها بلکه در میان ملل کمتر می شود. پنجاه سال قبل، میانگین سن شروع افسردگی ۲۹٫۵ سال بود. امروزه، این سن تقریبا نیمی از آن است: ۱۴٫۵ سال. دوستانم می خواهند بدانند چرا خوشحالی را در هاروارد مطالعه می کنم؟سوالی که در پاسخ پرسیدم این بود، چرا اینجا شروع نکنم؟

بنابراین شروع به پیدا کردن دانشجویان کردم، ۱ دانشجو از میان ۵ تا که ترقی کرده بود- و افرادی که برحسب خوشحالی، عملکرد، موفقیت، موثر بودن، شوخ طبعی، انرژیف انعطاف پذیری بالای این منحنی بودند- تا بررسی کنم که دقیقا چه چیزی باعث برتری آنها نسبت به سایرین شده است. آیا الگو زندگی و تجربه آنها را می توان برای کمک به سایرین در تمام مراحل زندگی برای موفقیت در جهان پراسترس و منفی بکار برد؟ زیرا آنها خود توانسته اند.

کشف علمی بیشتر زمان بندیو شانس را نشان می داد. من سه مربی را پیدا کردم- استادان دانشگاه هاروارد فیل استون، الن لانگر، و تال بن-شاهر- که اتفاقا پیشتاز شاخه جدیدی بنام روانشناسی مثبت بودند. آنها تمرکز روانشناسی سنتی بر آنچه افراد را ناراضی می ساخت و آنها را به وضعیت عادی بازمی گرداند نقض کرده، این سه بر آنچه باعث رشد و ترقی افراد می شد تمرکز می شدند- همان سوالاتی که من می خواستم بپرسم.

فرار از دیدگاه عمومی

نمودار زیر شادی کسل کننده بنظر برسد، اما همان چیزی است که باعث می شود هر روز صبح با هیجان از خواب بیدار شوم. همچنین اساس تحقیقات این کتاب است.

این نمودار ترسیم توزیعی است. هر نقطه نشان دهنده یک فرد، و هر محور متغیر را نشان می دهد. این نمودار خاص را می توان برای هر چیزی ترسیم نمود: ورزن نسبت به ارتفاع، خواب نسبت به انرژی، خوشحالی نسبت به موفقیت، و غیره. اگر این داده ها را بعنوان محقق بدست آوریم، هیجانزده می شویم زیرا بدیهی است که روندی در اینجا وجود دارد، و این یعنی اینکه ممکن است به بیرون نشر پیدا کند و این در جهان آکادمیک مسئله مهمی است. حقیقت آن است که یک نقطه قرمزرنگ عجیب وجود دارد که آن را اوت لیر می نامیم- وقتی این نقطه بالای منجنی باشد مشکلی نیست. مسئله ای نیست زیرا می توانیم آن را حذف کنیم. و به این دلیل می توانیم آن را حذف کنیم که خطای اندازه گیری است- به این دلیل خطاست که داده های ما را به هم می ریزد.

یکی از اولین چیزهایی که دانشجویان در روانشناسی اینترو، آمار، یا دوره های اقتصاد یاد می گیرند نحوه پاکسازی داده ها است. اگر علاقمند به مشاهده روند کلی تحقیقات خود هستید، در اینصورت اوت لیرها یافته هایتان را به هم می ریزند. به این دلیل است که فرمول ها و پکیج های آمار بیشماری برای کمک به محققان مشاغل جهت از بین بردن این مشکلات وجود دارد.

روش معمول برای درک رفتار انسان همیشه شامل جستجوی رفتار یا نتیجه متوسط بوده است. اما از نظر من این روش گمراه کنند دیدگاه عرف در علوم رفتاری را خلق کرده است. اگر کسی این پرسش را مطرح کند که یک کودک چقدر سریع می تواند در کلاس یاد بگیرد بخواند؟ علم آن را به این سوال تغییر می دهد که یک کودک متوسط چقدر سریع می تواند یاد بگیرد در کلاس درس بخواند؟ در اینصورت کودکانی که سریع تر یا کندتر می خوانند را نادیده گرفته، و کلاس را بسمت کودک متوسط سوق می دهیم. تال بن شاهر این را خطای متوسط می نامد. این اولین اشتباهی است که روانشناسی سنتی مرتکب می شود.

اگر صرفا حد متوسط را مطالعه کنیم، در همان حد متوسط باقی خواهیم ماند

روانشناسی سنتی اوت لیرها را نادیده می گیرد زیرا با الگو متناسب نیستند. من در جستجوی متضاد آن هستم: به جای حذف این اوت لیرها، می خواهم از آنها یاد بگیرم.

تمرکز بسیار بر منفی

برخی محققان روانشناسی وجود دارند که تنها حد متوسط را مطالعه نمی کنند. آنها بر چیزی تمرکز می کنند که تنها در یک سمت متوسط قرار می گیرد-یعنی زیر آن. برطبق تحقیقات بن شاهر، این دومین اشتباه روانشناسی سنتی است. مسلما افرادی که زیر نرمال قرار می گیرند کسانی هستند که به کمک بیشتری برای رهایی از افسردگی یا مصرف الکل یا استرس مزمن نیاز دارند. در نتیجه روانشناسان تلاش بسیاری را صرف مطالعه نحوه کمک به بهبود این افراد می کنند.

شما می توانید بدون آنکه کسی را خوشحال کنید افسردگی را از بین ببرید. می توانید اضطراب را بدون آموزش خوش بینی به فرد درمان کنید. می توانید بدون بهبود عملکرد شغلی فردی را به سر کار برگردانید. اگر تمام تلاش شما برای کاهش بدی است، تنها به متوسط دست پیدا می کنید و فرصت فراتر رفتن از متوسط را کاملا از دست می دهید.

شما می توانید جاذبه را بدون یادگرفتن پرواز مطالعه کنید

در اواخر ۱۹۹۸، نسبت ۱۷ به ۱ منفی به مثبت تحقیقات در حوزه روانشناسی وجود داشت. بعبارت دیگر، برای هر مطالعه در مورد خوشحالی و هیجان ۱۷ مطالعه در مورد افسردگی و اختلال وجود داشت. این بسیار گویاست. بعنوان یک جامعه می دانیم چطور ناراحت و سرخورده باشیم اما در مورد خوشحال بودن بسیار کم می دانیم.

چند سال قبل اتفاق خاصی برای من رخ داد. از من دعوت شد در هفته سلامت در یکی از مدارس شبانه روزی انگلستان برای نخبگان سخنرانی کنم. موضوعات بحث شده شامل: دوشنبه اختلالات خوردن؛ سه شنبه، افسرکی؛ چهارشنبه، مواد و خشونت؛ چهارشنبه، رابطه جنسی خطرناک؛ و جمعه، مشخص نبود. این هفته سلامت نبود بلکه هفته بیماری بود.

این الگوی تمرکز بر منفی نه تنها در تحقیقات و مدارس بلکه در جامعه نیز شایع بود. بیشتر اخبار در مورد تصادفات، فساد، قتل، مصرف مواد و غیره است. این تمرکز بر منفی مغز ما را با این باور می فریبد که این نسبت واقعیت است، بیشتر زندگی منفی است. آیا تاکنون در مورد سندرم مدرسه پزشکی شنیده اید؟ در سال اول مدرسه پزشکی، همانطور که دانشجویان بیماری ها و علائم آنها را مطالعه می کنند، بسیاری پزشکان مشتاق متقاعد می شوند آموزش خود را به خوبی انجام داده اند. چند سال قبل، برادر زنم از مدرسه پزشکی یال با من تماس گرفت و گفت مبتلا به جذام شده است. نمی دانستم چگونه با او همدردی کنم زیرا در طول یک هفته دچار منوپوز شده بود و بسیار حساس بنظر می رسید. نکته این است همانطور که در سراسر این کتاب می بینیم زمان و انرژی ذهنی خود را صرف آنچه که می تواند به واقعیت تبدیل شود می کنیم.

تنها وظیفه علم یا سلامت نیست که نیمه منفی تجربه انسان را مطالعه کند. در ۱۹۹۸، ماریتن سلیگمن که ریاست انجمن روانشناسی آمریکا را برعهده داشت، اعلام کرد زمان آن رسیده که روش سنتی روانشناسی را تغییر داده و بر جنبه مثبت منحنی متمرکز شویم، اینکه باید آنچه که موثر است را مطالعه کنیم نه آنچه نیست. بنابراین، روانشناسی مثبت متولد شد.

پیش بسوی هاروارد

در ۲۹۹۶، دکتر تال بن-شاهر از من درخواست نمود در آموزش جهت کمک به طراحی و آموزش دوره ای بنام روانشناسی مثبت با او همکاری کنم. تال هنوز به شهرت جهانی دست پیدا نکرده بود؛ پرفروش ترین کتاب وی “خوشحال تر” تا بهار آینده منتشر نشد. تحت این شرایط، با خود اندیشیدیم باید خوش شانس باشیم که بتوانیم در بین صدها دانشجوی کارشناسی که در مورد دست نوشته هایشان با نادیده گرفتن اعتبارشان ریسک می کن نظریه اقتصادی پیشرفته ای برای خوشحالی ارائه کنیم.

طی دو ترم بعد، تقریبا ۱۲۰۰ دانشجوی هاروارد در کلاس نام نویسی کرده بودند- یعنی یک نفر در هر شش نفر در یکی از سخت گیرترین دانشگاه ها در جهان. ما بسرعت به این نکته پی بردیم که این دانشجویان به این دلیل آنکه تشنه شاد بودند آنجا بودند. آنها سخت تلاش می کردند خوشحال تر باشند، نه در زمانی در آینده بلکه در زمان حال. و به این دلیل آنجا بودند که علیرغم تمام مزایای در دسترس شان، هنوز احساس نارضایتی داشتند.

یکی از این دانشجویان را تصور کنید: تا سن یک سالگی بسیاری از آنها در تخت خواب خود با خواب و خیال هاروارد و کلاه کوچک بانکی از یال می خوابیدند. از زمانیکه به مهدکودک می رفتند، جزو ۱ درصد برتر کلاس بودند، و سپس ۱ درصد برتری که آزمون استاندارد را می گذراندند. آنها جوایزی برنده می شدند، رکوردهایی را می شکستند. این نوع موفقیت فقط تشویق کننده نبود، بلکه انتظار آن می رفت. یک دانشجوی هاروارد را می شناسم که مادرش تمرین و تکالیف و زیربشقابی رستورانش را نگه داری کرده بود زیرا تصور می کرد روزی در موزه به نمایش گذاشته شوند.

و پس از آن آنها وارد هاروارد شدند، با اطمینان خاطر وارد سالن غذاخوری هوگارتز در روز اول دانشکده شدند، و به این کشف ناخوشایند رسیدند که ۵۰ درصد از آنها زیر متوسط هستند.

اگر محاسبات من صحیح است، ۹۹ درصد از دانشجویان هاروارد در ۱ درصد برتر فارغ التحصیل نمی شوند. این طنز از نظر آنها خنده دار نیست.

با چنین فشاری تعجبی ندارد که کشف کنیم وقتی این دانشجویان سقوط کنند سقوط بدی خواهند داشت. بدتر آنکه، این فشار و افسردگی بعدی آن آنها را از دوستان، خانواده، و پشتیبانان اجتماعی زمانیکه بیشتر از همیشه به پشتیبانی نیاز داشتند دور کرد. آنها از خوردن غذا فرار کردند، خود را در اتاق ها یا کتابخانه حبس کردند، تنها گاهگاهی خود را نشان می دادند. آنها بسیار پرمشغله، و پر استرس از آن بودند که به روابط عاشقانه بپردازند. براساس مطالعه ام از دانشجویان کارشناسی هاروارد، تعداد متوسط روابط عاشقانه طی چهار سال کمتر از یک بود. تعداد متوسط شرکای جنسی، ۰٫۵ برای هر دانشجو بود. در نظرسنجی ام، دریافتم که در میان این دانشجویان باهوش هاروارد ۲۴ درصد نمی دانستند آیا در حال حاضر رابطه ای رمانتیک دارند یا خیر.

مسئله این بود که بسیاری افراد در جامعه امروزی در مسیر رسیدن به تحصیلات عالی، و فرصت های درخشان خود، درس های اشتباهی را آموختند. آنها در فرمول های ریاضی و شیمی مهارت پیدا کردند. کتاب هایی عالی مطالعه کردند، تاریخ جهان را از بر کردند و در زبان های خارجی تبحر یافتند. اما هرگز یاد نگرفتند چگونه پتانسیل مغز خود را به حداکثر برسانند یا چگونه معنا و مفهوم خوشحالی را بیابند. آنها که دارای امکاناتی مانند آیفون و وسایل دیجیتال شخصی بودند، به بهای از دست دادن تجارب واقعی به چندین مشغله پرداختند. در دستیابی به موفقیت بالا، خود را از همسالانشان دور کرده و از نظام پشتیبانی موردنیاز محروم کردند.

برخی اوقات افراد باهوش غیرعاقلانه ترین کار را انجام می دهند. در بحبوحه استرس، به جای سرمایه گذاری این افراد از بزرگترین پیشگوی موفقیت و خوشحالی غافل می مانند: شبکه پشتیبانی اجتماعی آنها. مطالعات بیشماری نشان داده اند روابط اجتماعی بهترین ضمانت برای سلامتی و کاهش استرس، هم التیامی برای افسردگی و هم نسخه ای برای عملکرد بالا است.

این افراد باهوش با اراده خود خوشحالی را فدای موفقیت می کنند زیرا همانند بسیاری از ما به آنها گفته شده اگر سخت کار کنند موفق خواهند شد- و تنها زمانیکه موفق شوند خوشحال خواهند شد. آنها یاد گرفته اند که خوشحالی پاداشی است که تنها در صورتی دریافت می کنید که شریک شرکت سرمایه گذاری شوید، جایزه نوبل دریافت کنید، یا در انتخابات کنگره شرکت کنید.

اما در واقع همانطور که در سراسر این کتاب یاد می گیرید، تحقیقات جدید در روانشناسی و عصب شناسی نشان می دهد این قاعده به روش دیگری عمل می کند: ما زمانی موفق تر می شویم که خوشحال تر و مثبت تر باشیم. برای مثال، پزشکان دارای حالت مثبت قبل از انجام تشخیص دارای ذکاوت و خلاقیت سه برابر بیشتر از پزشکان در حالت خنثی هستند، و تشخیص های دقیق تر و ۱۹ درصد سریع تری انجام می دهند.

با اینحال در دنیای امروزی، ما خوشحالی را فدای موفقیت می کنیم فقط برای اینکه میزان موفقیت مغزمان را کاهش دهیم. زندگی سخت باعث افزایش استرسمان می شود، و حس می کنیم با فشار روزافزونی برای موفقیت به هر قیمتی مواجه هستیم.

عمل به الگوهای مثبت

به هر اندازه بیشتر در مورد تحقیقات در خصوص روانشناسی مثبت مطالعه کردم، بیشتر پی بردم که در مسیر اشتباهی برای باورهایم در خصوص امور شخصی و حرفه ایم هستم. مطالعات نشان داد سریع ترین راه برای موفقیت تمرکز یک جانبه بر کار نیست، و بهترین راه برای دادن انگیزه به کارمندان دادن دستور و پرورش نیروی کار پراسترس نیست. در عوض، تحقیقات پایه جدید در مورد خوشحالی و خوشبینی جهان آکادمیک و حرفه ای را متحول ساخت. من بلافاصله فرصتی را پیش روی خود دیدم تا بتوانم این ایده ها را بر روی دانشجویانم آزمایش کنم. می توانستم مطالعه ای ترتیب دهم برای اینکه ببینم آیا این ایده های جدید شرح می دهند که چرا برخی دانشجویان موفق بودند در حالیکه عده ای دیگر غرق در استرس و افسردگی بودند. با مطالعه الگوها و عادات افراد بالای منحنی، می توانم اطلاعاتی در مورد نحوه بالا رفتن از حد متوسط نه فقط برای خود بلکه برای همه جمع آوری کنم.

خوشبختانه شرایط من برای انجام این تحقیق ایده آل بود. بعنوان یک ناظر تازه وارد، دوازد سال بود که دیدگاه دقیقی در مورد این دانشجویان داشتم- اینکه عاداتشان چیست، و چه چیزهایی را می توانیم از تجارب آنها برای بکار گرفتن در زندگی مان استفاده کنیم. من این امکان را داشتم که تمام فایل های پذیرش را مطالعه کنم، نظرات کمیته پذیرش را بدانم، پیشرفت دانشجویان را در جامعه ببینیم، و اینکه بعد از فارغ التحصیلی چه مشاغلی انتخاب می کنند. همچنین درصد زیادی از آنها در کلاس درس همکار آموزش برای شانزده دوره متخلف من شدند. برای آنکه دانشجویان را با چیزی غیر از امتحانات و دست نوشته هایشان بشناسم، شروع به ملاقات با آنها در پاتوقم در استاباک کردم تا ماجراهایشان را بشنوم. طبق محاسبه ام، بیش از نیمساعت را با هر تفر از ۱۱۰۰ دانشجوی هاروارد گذراندم.

سپس این مطالعات را نکته برداری کرده و برای طرح ریزی و انجام نظرسنجی تجربی خود از ۱۶۰۰ دانشجوی کارشناسی استفاده کردم- یکی از بزرگترین مطالعات انجام شده در مورد خوشحالی که تاکنون بر روی دانشجویان هاروارد انجام شده است. همزمان با آن معلومات خود را در تحقیقات روانشناسی مثبت ارتقا دادم که ناگهان از موسسه و آزمایشگاه های دانگاه به کل جهان نشر یافت. نتیجه چه بود؟ نتایج تعجب آورد و جالب توجه در مورد اینکه چه چیز موجب می شود برخی به رده های بالا رسیده و در محیط های چالش برانگیز موفق شوند در حالیکه برخی دیگر افت می کنند و هرگز به آنچه که می خواهند نمی رسند. آنچه من کشف کردم و آنچه شما مطالعه کردید نه تنها برای هاروارد بلکه در مورد همه ما در دنیای حرفه ای صدق می کند.