بررسی تطبیقی هدف

مقاله : بررسی تطبیقی هدف غایی انسان شناسی اسلامی با تاکید بر تربیت سیاسی بر مبنای الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت با مکاتب و تمدن غربی

چکیده:

انسان و مسائل مربوط به او همیشه و در همه اعصار مورد توجه اندیشمندان و نظریه پردازان بوده است. ارسطو را شاید اولین فیلسوفی باشد که سخنش در مورد سعادت و شقاوت انسان ثبت شده است. در این تحقیق ابتدابه مبانی نظری انسان شناسی و انسان شناسی سیاسی می پردازیم و در ادامه تربیت سیاسی از منظر اسلام را مطالعه می کنیم.مکاتب غربی را که در مورد انسان شناسی نظریه پردازی کرده اند مورد شناسایی قرار داده و تلاش خواهیم کرد  نظر اسلام در مورد انسان و انسان شناسی را در لابلای مفاهیم مورد بررسی درک کنیم. و رابطه آن را با الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت بشناسیم.

کلیدواژه:

انسان شناسی،اسلام، تربیت سیاسی، الگوی پیشرفت،تمدن غرب، مکاتب انسان شناسی

مقدمه:

انسان قرن هاست که در این کره خاکی تجربه زندگی اجتماعی را دارد. با مطالعه تاریخ و پیشینه این تجربه در می یابیم برای انسان دشمن سهمگین تر از خودش وجود ندارد. سرگذشت حضور انسان در اعصار مختلف پر است از جنگ ها و آشوب هایی که کسی جز خود انسان به ما هو انسان در شکل گیری آن نقش نداشته. نیازها و تمایلات انسانی و تقابل و تداخل آن باعث به وجود آمدن مشکلات و معضلات فراوانی در مسیر حیات انسانی در گذرگاههای گوناگون تاریخی شده. انسان و فرد تک سلول اولیه شکل گیری پیکره یک جامعه است. شناخت و مطالعه  او و آنچه که میخواهد و آن چه که نیاز دارد و آنچه که بدان می اندیشد به عنوان اولین هدف و پایه شکل دهی به نظام و شبکه اجتماعی متناسب با غایات فردی و گروهی است. به عبارت دیگر اول باید انسان را در همه زوایای او شناخت و هدف نهایی او را تبیین نمود تا بتوان برای جامعه ای که او مبنای شکل گیری اش است به تبیین هدف و یا چگونگی رسیدن به هدف را تجویز کرد. ضرورت شناخت انسان و مسائل پیرامون او در اعصار مختلف، ذهن فلاسفه و حکماء را به خود مشغول کرده است و هر کدام به نحوی کوشش کرده اند تا انسان را از منظری که شناخته اند وصف نمایند. مباحث مربوط به انسان شناسی به تلاش برای رسیدن به مفهوم و فلسفه زندگی انجامید. چون چاره ای نبود مگر اینکه انسان را با آنچه که در پی آن است سنجید و  براساس آن به تعریف او پرداخت. بررسی مفهوم زندگی، اندیشمندان را به سمت تفکر در مفاهیمی چون سعادت و شقاوت و فضیلت و کرامت سوق داد. در این تحقیق به دنبال بررسی و هدف غایی مکاتب اسلامی و غربی در بحث انسان شناسی هستیم و می خواهیم در این مورد مطالعه ای تطبیقی با مبنا قرار دادن تربیت سیاسی داشته باشیم و سئوالی که به دنبال یافتن پاسخی برای آن هستیم این است: هدف غایی انسان شناسی اسلامی چیست و چه نقاط افتراق و انطباقی با مکاتب و تمدن غربی دارد؟و جایگاه این شناخت در تربیت سیاسی انسان بر مبنای الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت؛ چیست؟

 

 

۱-تعریف مبانی نظری

۱-۱-انسان شناسی سیاسی[۱]

انسان کیست؟ از کجا آمده؟ به کجا می رود؟ چرا آمده؟ فلسفه وجودی او چیست؟ چه باید بکند؟ همه اینها و سئوالات بیشمار دیگر قرن هاست ذهن اندیشمندان را به خود مشغول کرده است و هر کدام به نوبه خود به دنبال پاسخ به آن بوده اند و به زعم خود نیز جواب هایی برای آن یافته اند.

در طول تاريخ بشر ، انديشمندان براي حل معماها و پرسشهاي مطرح شده درباره انسان ، راههاي مختلفي را در پيش گرفته اند ؛ برخي به بررسي مسأله با روش تجربي پرداخته و انسان شناسي تجربي را بنيان نهاده اند.

گروهي راه شناخت انسان را  توجه به تعقل و اندیشه های فلسفی دانسته اند و به آن انسان شناسی فلسفی نام دادند  و گروهی دیگر، سير و سلوک عرفاني و دريافت شهودي دانسته و با تلاشهايي که از اين طريق انجام داده اند به نوعي شناخت از انسان که مي توان آن را انسان شناسي عرفاني ناميد دست يافته اند . و گروهی نیز به یافتن پاسخ با استمداد از متون ديني و روش نقلي برآمده و انسان شناسي ديني را به وجود آوردند.

انسان شناسی را اینگونه تعریف کرده اند: انسان شناسی بخشی از علوم اجتماعی است و علم گسترده در خصوص توضیح ابعاد وجودی انسان است،که حوزهٔ گسترده‌ای از فرهنگ تا تاریخ تکامل انسان را در برمی‌گیرد. ریشه‌های آن در علوم‌انسانی، علوم طبیعی و علوم اجتماعی است(روح الامینی،۱۳۷۷: ۱۴).

قلمرو انسان شناسی بسیار وسیع است و تمام جوانب زندگی انسان از جنبه های فیزیکی تا عاطفی و اجتماعی را در بر می گیرد کل گرایا کل نگر به این معناست که با توجه تمام ابعاد زندگی و با هم و در کنار هم به مطالعه بپردازند(فرید،۱۳۷۶: ۱۰).

انسان شناسی درست است همه ی جوانب را درنظر می گیرد اما انسان شناسی به طور مثال خود علم اقتصاد نیست و به معنای آن علم نیست و با رشته های تخصصی آن حوزه  فرق می کند .منظور این است که  به جنبه های خاص این حوزه توجه می کند این جنبه های خاص آن قسمت جنبه های بنیادین انسان را در نظر می گیرد. آن چیزی که انسان شناس تلاش می کند به دست بیاورد  .این است که انسان و فرهنگ چگونه عمل می کند الگوهای فرهنگی عام درباره ی یک جامعه را تجزیه و تحلیل می کند و نگاه تطبیقی هم داشته باشد مثلا کنش سیاسی یک ایرانی با یک امریکایی چه فرقی می کند و بعد این تفاوت ها چه پیامدها و اثراتی در زندگی اجتماعی می گذارد. انسان شناسی سیاسی کوششی برای فراتر رفتن از تجربیات و آموزه‌های سیاست است و گرایش به آن دارد تا به عنوان یک علم، انسان را به‌عنوان بشر سیاسی مورد توجه قرار داده و خصیصه‌های مشترک تمام سازمان‌های سیاسی را در گوناگونی تاریخی و جغرافیایی شناسایی کند. از جنبه دیگر انسان‌شناسی سیاسی، شعبه‌ای از مطالعات انسان‌شناسی اجتماعی یا مردم‌شناسی است؛ زیرا به توصیف و تحلیل نظامهای سیاسی (ساختارها و جریانات)، مخصوصا جوامع معروف به ابتدایی یا باستانی، توجه دارد(بالاندیه،۱۳۷۴: ۱۰-۹).

بسیاری از اندیشمندان، شکل‌گیری انسان‌شناسی سیاسی که محور مطالعاتش، شناخت دگرگونی‌ها و آشوب‌های سیاسی است، را واکنشی در برابر آثار لوی اشترواس(۲۰۰۹-۱۹۰۸) دانسته‌اند. تردیدی نیست که استعمارگران امریکایی و بریتانیایی، “انسان‌شناسی کاربردی” را رواج دادند. آنان با استفاده از دانش انسان‌شناختی، قصد داشتند، سیطره خود را بر کشورهای مستعمره خود استحکام بخشند. شاید این موضوع در مورد شخصیت انسان هم صادق باشد. بنابراین با تکیه بر زبانی صرفاً قراردادی، نام انسان‌شناسی سیاسی را برای نشان دادن جریانی پژوهشی به‌کار می‌برند؛ که از حدود سال ۱۹۴۰ توسعه یافت. در این زمان بود که دو انسان‌شناس انگلیسی به نامهای میرفورتس(۱۹۷۳-۱۹۰۲) کتاب “نظام سیاسی افریقا” را منتشر کردند. این کتاب، نخستین کوشش برای طبقه‌بندی نظام‌های سیاسی ابتدایی بود. در همین زمان اوانس پریچارد کتاب دیگری با عنوان “نوئر” منتشر ساخت که در آن، سازمان اجتماعی را نوعی «آنارشی سازمان‌یافته» معرفی می‌کرد. این دیدگاه، با استقبال گسترده‌ای از انسان‌شناسان انگلیسی روبرو شد و از آن زمان، این علم به رسمیت شناخته شد(هانری فاورو،۱۳۸۶: ۲۲-۲۱).

انسان شناسی سیاسی دارای سه‌ مشخصه‌ اساسی بـوده.نـخست آنکه این علم در‌ حوزه‌ استعماری‌ و بخش خاص از این حوزه یعنی مستعرات‌ آفـریقایی‌ بـریتانیا ظـاهر شد(گراوتیز ۱۹۹۲،باستید ۱۹۷۱).دوم‌ آنکه نخستین انسان شناسان سیاسی‌ که‌ به انگلستان‌ قـرن‌ نـوزدهم‌ و اوایـل قرن بیستم به شاخه انسان‌ شناسی‌ اجتماعی تعلق داشتند؛اغلب سیاستمدار بـودند و بـرخی دستی هم در مدیریت استعماری‌ داشتند‌.سوم آنکه نظریه‌های انسانی شناسان سیاسی‌ تقریباً به طور کامل‌ از‌ گـرایش نـظری تطور گرایی  در‌ قرن‌ نوزدهم، در نوع خطی آن، نشأت گرفته بود، یعنی قائل به وجـود سـیر تکاملی‌ مشخص‌ در اشکال قدرت سیاسی بودند‌، کـه‌ نـقطه‌ آغـاز آن به‌ عقیده‌ آنها شکل سیاسی موجود‌ در‌ جـوامع بـدوی بود و نقطه غایی آن باید به مکانیسم‌ها و اشکال موجود در کشورهای اروپایی‌ آن‌ دوره می‌رسید(امـبر ۱۹۹۰، سرویس ۱۹۶۲‌؛فرید‌ ۱۹۶۷‌…).

از جنگ جهانی دوم‌، به‌ دلیل نیاز شدید به‌ انسانی‌ شناسی سیاسی، بار دیگر انسان شناسان به این علم رو آوردند.نیازی اساسی در این زمان، به ویژه در آمریکا، ایـجاد شده بود.زیرا از یک سو سربازان آمریکایی در‌ طول‌ جنگ با فرهنگیهایی کاملاً متفاوت با فرهنگ خود، به ویژه فرهنگ ژاپن، رو به رو شده بودند و اغلب از درک رفتار ژاپنی‌ها در نبرد و در اسارت ناتوان بودند. و از سـوی‌ دیـگر‌ در ارتش‌، به دلیل ترکیب نژادی-فرهنگی ناهمگون و فشار شرایط جنگی، اختلافات، به ویژه میان سفید پوستان و سیاه پوستان‌، بالا گرفته بود و نیاز به مطالعات فرهنگی در این زمینه احساس‌ مـی‌شد‌.در‌ ایـن زمان اکثریت قریب به اتفاق انسان شناسان آمریکایی در زمینه جنگ و مشکلات فرهنگی متعدد آن در ‌‌داخل‌ و خارج آمریکا پژوهش می‌کردند.این تجربه سبب شد کـه بـار دیگر مسأله انسان‌ شناسی‌ مـورد‌ تـوجه قرار بگیرد و مطالعات بیشتری در آن زمینه انجام شود(فکوهی،۱۳۷۷: ۱۲۴).

۱-۱-۱-انسان شناسی اسلامی

در مدیریت اسلامی، اینکه انسان آفـریننده ایـ‌ دارد‌ تـاثیراتی خواهـد داشـت . چـرا کـه اگـر بگوییم انسان محصول ماده یا برخواسته از‌ حیوانات‌ دیگری مانند مـیمون اسـت ، در‌ ایـن‌ صورت انسان‌ آفریننده‌ ای‌ ندارد تا از آفرینش آن ، اهداف‌ خود‌ را پی بگیرد و برای رسـیدن بـه آن اهداف تکالیفی وضع کند. لذا‌ انسان‌ به صورتی مدیریت خواهد شد کـه‌ تـا بـینهایـت از وجـود‌ او‌ در سازمان اسـتفاده شـود. ولی‌ اگر‌ گفتیم آفریننده ای دارد به نام خداوند، همان گونـه کـه انسـان را آفـریده‌ بـرای‌ او اهدافی نیز در نظر‌ گرفته‌ و تکالیفی‌ برای رسـیدن بـه‌ آنـ‌ اهداف وضع کرده کـه‌ حتما‌ باید در مـدیریت بـه آن توجه شود. مثلا خدا برای انسان نماز و روزه را‌ واجب‌ کـرده ، پـس مدیر باید در زمان‌ بـندی‌ و سـاعات اداری‌ به‌ این‌ مطلب تـوجه کـند. همان‌ گـونه کـه کـارمندان وقتی را برای صرف ناهار میگذرانند، وقـتی بـاید برای نماز در نظر‌ گرفته‌ شود و زمینه آن فراهم شود(جعفری،۹۴-۱۳۹۳: ۷۸-۷۷).

و همچنین‌ روزه‌ ، که‌ تـبعات‌ و امـور‌ خاص خود را‌ دارد‌. دیگر مدیر در استفاده از نـیـروی انسـانی آزادی کاملی ندارد و وحـدت فـرماندهی مدیر از بین مـیرود‌ و انسـان‌ در‌ زمــان و حـالـت هـایی مکلف است علاوه بر‌ اینکه‌ از‌ مدیر‌ خود‌ فرمان‌ برد از خداوند نیز اطـاعت کـند. حتی در مواردی که واجبی از واجـبات در زمـان خـاصی انجام میشود، مـدیر حــق نـدارد افـراد را در آن محـدوده زمـانی‌ بـه انجام دادن وظایف سازمان وادارد. بنابراین براساس این نوع انسان شناسی اگـر افـراد سازمان در اینکه فـرمان خـدا را برآورند یا مدیر سازمان را، دچار تـعارض شـوند، حق ایـن‌ اسـت‌ کـه اطاعت از فرمان خدا را مـقدم بدارند (واثق غزنوی، ١٣٩٠: ۳۹-۳۸).

علامه مصباح در کتاب «پیش نیازهای مدیریت اسلامی» میگوید:

«برای مثال در مـدیریت ، اولیـن گام سیاست گذاری‌ یا‌ تعیین هـدف اسـت . ایـنکه مـدیر در کـار خود چه هـدفی را دنـبال میکند و مقصود از تحقق آن چیسـت ، اولـین سـوالی اسـت کـه هـر‌ مدیری‌ در پیش رو دارد. در‌ این‌ مورد، دو هدف کلی وجـود دارد کـه تـقریبا تمامی شئون مدیریت را تحت تاثیر قرار مـیدهد: ١- نـگرش بـه مـدیریت بـه عـنوان ابزاری برای تحقق‌ اهـداف‌ صـرفا مادی ٢- استفاده از‌ منافع‌ مادی برای رسیدن به اهداف معنوی.طبیعی است تفکر مادی به چیزی جز تحقق اهداف مادی نمیپردازد؛ یعنی، مـنافع مـادی تنها تعیین کننده اهداف مدیران است ، آنها به چیزی جز‌ منفعت‌ خود نمیاندیشند، گرچه ممکن است در همین راستا منافع جامعه هم تامین شود، اما آنچه که برای ایشان اصـالت دارد، مـنفعت فردی است و اگر در موردی بین منافع آنان و جامعه‌ تضادی‌ رخ دهد‌، سود و منفعت شخصـی را ولو به قیمت اضرار به جامعه ترجیح میدهند. چنین مدیری در مرحله سازماندهی‌، همکاران و کارکنانی انتخاب میکند کـه بـتواند از آنها سود مادی ببرد‌، بود‌ و نبود‌ معیارهـای اخلاقـی تـا آنجا که تاثیری در منافع شخصی نداشته باشد، اهمیتی ندارد. صالح بودن یا نبودن ‌‌کـارگران‌ در چـنین نظامی اهمیتی ندارد. مهم ایـن اسـت که بتوان با قدرت و پشتکار‌ این‌ کارگران‌ ، صـاحبان صنایع دیگر را عقب زد و از دیگران پیشی گرفت . برای این گروه ، منفعـت دیگـران‌ تـا جـایی مطرح است کـه بـه منفعت شخصی آنها کـمک مـی کند اگر‌ به دیگران وامی مـیدهنـد‌ بـه‌ ایـن دلیل است که قدرت خرید آنان را بالا ببرند و برای تولیدات خـود مشـتری جـذب کننـد، اگـر تولیدات آنها خریدار نداشته باشد برای ایـجاد تـعادل در عرضه و تقاضا و در واقع برای‌ تامین نفع شخصی، محصولات خود را از بین میبرند.اما در نظام ارزشی اسلام ، آنچه که در دیدگاه مادی هدف نهایی و اصیل است تنها هدفی متوسط یا وسیله به حـساب مـیآید‌. طبق‌ ایـن دیدگاه ، مدیر در این فکر است که وسـایل مـورد نیاز کاروانی را که به سوی هدف نهایی و کمال مـطلوب انسانی سیر میکند، فراهم آورد. برای او مهم نیست که‌ تا‌ چه انـدازه سـود شـخصی عاید او میشود، لذا حاضر است منافع شخصی خود را فدای منافع اجتماعی نماید. بنابراین ، اگر بنا باشد نسبت مـنطقی ‌ ‌بـین اهداف الهی و اهداف مادی‌ بیان‌ شود، مـیتـوان گفت که نسبت بین این دو «عـموم و خـصوص مـن وجه » است ؛ به این معنا که گـاهی انسـان مومن به همان هدفی میرسد که انـسان مادی در نظر‌ دارد‌؛ مثلا‌ کشاورز مومن به دلیـل نیـاز‌ اجتماعی‌ و رهاندن‌ جامعه و ملت خـود از یوغ استکبار و وابستگی و عـزت بـخشـیدن بـه جامعـه اسلامی، با زحمت فراوان زمین های فراوانی را زیر کشت‌ گندم‌ میبرد‌، در عین حـال ، ممکـن است از این طریق‌ بیشترین‌ سود شخصی هم عاید او شود اگر بینش او مادی هم بـود از ایــن جهت فرقی نمیکرد، یعنی باید‌ همین‌ راه‌ را می پیمود حال در این مورد به تقـدیر الهـی، بـین‌ سود شخصی و اجتماعی هماهنگی ایجاد شده است ، اما اگر چنین هم نمـیشـد؛ یعنـی سـود شخصی او تـامین نـمیشد‌ از‌ آنجا‌ که هدف او خداست فرقی نمیکرد. برخلاف انسان غیر الهی.همچنین‌ اگر‌ سود شخصی کشاورز مومن موجب اضرار اجتماعی شود، هرگز به آن کسب اقدام نمی کند. بنابراین ، ارزش‌ ها‌ در‌ انتخاب هـدف ، نـوع کار و تصـمیم گیـری اولیـه بـرای شـروع آن دخالت دارند‌.»(مصباح‌ یزدی‌، ١٣٧٦؛ ٢٧۳-٢٧۱).

بنابراین در انسان شناسی اسلام به فردیت فرد و همچنین روابط دو گانه او با خالق و همچنین مخلوق توجه می گردد و بنا به آیه شریفه که می فرماید: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ (ذاریات:۵۶)و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند. مبنای خلقت انسان از دیدگاه الهی مورد بررسی قرار می گیرد و اعتبار پیدا می کند و آنچه مورد پسند اوست مبنا و معیار حرکت و تدوین ، قوانین می شود.

شعار«الله اکبر» نیز همین معنا را تقویت می نماید که آنچه خواست و اراده اوست بر پهنای زندگانی و حیات انسانی سایه افکنده و چون راه فراری از سلطنت او نیست، در سلطنت و حکومت الله قوانین و قواعد الله حاکم است.هرچند شعار«سبحان الله» دلالت می کند به اینکه خداوند پاک و منزه است و این پاک بودن قوانین و قواعدی که از سوی او تدوین گشته اند را مشخص می سازد.

به هر روی؛ همه اوصاف جلاله و جمیله الهی به انسان این اطمینان خاطر را خواهند داد که خالق او جز برای سعادت و دوری انسان از شقاوت در دنیا و آخرت، قانونی را بنا نکرده است.این اطمینان خاطر است که انسان بر اساس آن به تنظیم روابط اجتماعی و فردی خود بنا به  آموزه های الهی اهتمام می ورزد و تسلیم او می گردد. بنا بر همین باور است که تسلیم نشانه دینداری است و بزرگ بت شکن اعصار را خداوند مسلمان می نامد:« ما کانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لکِنْ کانَ حَنيفاً مُسْلِماً…»(آل عمران: ۶۷). «ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى، بلکه موحد خالص و مسلمان (پاک نهادى) بود».

انسان از دیدگاه قرآن کریم علاوه بر هویت و مسئولیت فردی دارای هویت و مسئولیت اجتماعی نیز هست. در این باره قرآن کریم می فرماید که «برای هر ملتی» اجلی قرار داده شده است که هرگاه فرا رسد، هیچگونه تاخیری در بروز آن نخواهد بود. (اعراف، ۳۴) یا اینکه خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آن قوم، خود به تغییر وضع خویش اقدام ورزند. (رعد، ۱۱)

در یک جمع بندی اجمالی می توان گفت که انسان از دیدگاه اسلام موجودی است در مسیر مبدا و معاد، دارای سعی و عمل (به عنوان تجلی تمامی کوشش های آزادانه و آگاهانه)، دارای هدف غایی همچون تقرب الهی، دارای عقل، اختیار و مسئولیت های اجتماعی است.  این تلقی و برداشت از انسان به گونه ای کلی ناظر به نوعی تربیت هدفمند، آزادانه، آگاهانه و عملی است. براساس این نگرش می توان گفت که تربیت از دیدگاه اسلام، هم در معنای کلی آن و هم در بعد اجتماعی و سیاسی بایستی در نهایت و بدایت دارای  جهت گیری مذهبی و الهی باشد، ثانیا، به گونه ایی آزادانه آگاهانه و ارادی باشد. چرا که در قرآن  کریم به صراحت پیروی کورکورانه از مسائل را نفی می کند (بنی اسرائیل، ۳۶) و بر اراده و اختیار انسان نیز تاکید می ورزد.

از دیدگاه قرآن ،انسان خلیفه خدا  در زمین و عهده دار استقرار حاکمیت خدا و وارث نهایی زمین و حکومت در آن است. انسان موظف است خصایص و شرایط لازم برای احراز این مسئولیت بزرگ را کسب نماید و از همه امکاناتی که خدا به وی عنایت کرده است بهره گیرد (صدر، ۱۳۵۳: ۱۹۳).

قرآن از مسخر کردن جان در دست انسان سخن می گوید و این برای آن است که به انسان تفهیم کند او توانایی به دوش کشیدن امانت الهی را دارد و امکانات لازم نیز در صورت خواست او (اختیار) آماده شده است. این بینش به عنوان مبانی تربیت سیاسی، مسئولیت و عمل سیاسی را در زندگی فرد مسلمان ایجاب می کند که قلمروی آن نیز با توجه به آیاتی که ذکر شد مشخص است.

۱-۱-۲-نظریه های انسان شناسی در مکاتب غربی

۱-۱-۲-۱-مکتب تکاملی (تطورگرایی)

اساس و اصول این نظریه بر این اصل استوار است که فرهنگ جامعه بشری از آغاز تا به امروز ثابت نبوده و تغییر و تحول یافته‌است. به سخن دیگر اصل حرکت یا پویایی، اساس و زیربنای این تئوری را تشکیل می‌دهد؛ بنابراین آنچه که در این مکتب مورد بررسی است جامعه و فرهنگ انسانی است که از مرحله ساده به پیچیده سیر کرده‌است. برخی از پیروان این مکتب عبارتند از: ادوارد تایلر،فرایزر، گوردن چایلد ، لسلی وایت ، جولیون استوارد، ، لوئیز هنری مورگان(فرید،۱۳۷۶: ۱۰۲).

۱-۱-۲-۲-مکتب اشاعه

نظریه‌های اشاعه از انتقاداتی که به تکاملیون و تحولیون، خصوصاً نظریه سیر یک خطی و موازی تحولات فرهنگی می‌شد به وجود آمد، در قرن نوزدهم ظهور کرد و تا قرن بیستم تداوم یافت. نقطه حرکت محوری این نظریه، تأمل بر تغییرات فرهنگی از یک سو و توجه به شباهت‌های فرهنگی از سوی دیگر استو برخلاف نظریه تکامل فرهنگی، بیشتر جوامع همیشه در جهت سیر تکاملی نیست و گاهی جنبه قهقرایی دارد. پیروان این نظریه معتقدند که برای شناخت خصوصیات هر فرهنگ باید تاریخ آن را مورد مطالعه قرار داد و ارتباط آن را با جوامع دیگر کشف کرد. به عقیده آنها ابداعات و اختراعات محدود بوده، از این رو مرکزیت خاصی برای اشاعه اولین فرهنگ‌ها می‌شناسند. پیدایش تئوری اشاعه بنیادها به مطالعات تاریخی متکی است و به همین سبب به مکتب تاریخی نیز شهرت دارد – در کشورهای مختلف اروپا و آمریکا منشأ نظریات گوناگونی گردید که به سه جریان فکری آلمانی، انگلیسی و آمریکایی معروف است:

رهبری این جریان فکری را در آمریکا، «فرانتس بوآس» به عهده داشت. این نظریه به «فرهنگ تاریخی» یا «تغییر فرهنگی» معروف است و پیروان آن عقیده دارند که بخش‌های مختلف فرهنگ، که از دیگر فرهنگ‌ها گرفته شده‌است، به یکدیگر مرتبط شده و ترکیب فرهنگی جدیدی را به وجود می‌آورد، که فعالیت مشخصی دارد. تحولات فرهنگ بشری را باید به صورت تاریخی مورد توجه قرار داد و بر خلاف آنچه که تکاملیون گفته‌اند، تطور به معنی تکامل نیست، فرهنگ‌ها طبقه‌بندی نمی‌شوند، تکامل بیولوژیکی قابل انطباق با تکامل فرهنگی نیست و سر انجام، تکامل جامعه خط سیر معینی ندارد و آینده آن قابل پیش بینی نیست. از صاحب نظران اشاعه آمریکا، می‌توان از «ادوارد ساپیر»، «هرسکویتس»، «کروبر» و «رالف لین تن» نام برد(فرید:۱۳۷۶: ۱۱۸).

از پیروان اصلی مکتب اشاعه انگلیس، گرافتن الیوت اسمیت  است. پیروان این نظریه بر این باور بوده‌اند که ابداعات و اختراعات فرهنگی، نخست در یک محل روی داده و سپس به نقاط دیگر انتقال یافته‌است. بدین ترتیب، مصر را در درجه اول و یونان را در درجه دوم سر چشمه و مهد اشاعه فرهنگ و تمدن همه کشورها می‌دانند.(روح الامینی،۱۳۷۷: ۱۲۰)

روبرت فریتس گربنرو ویلهم اسمیت، از پایه گذاران این جریان فکری در آلمان می‌باشند، که به نام «مکتب وین» معروف شده‌است. آنها عقیده داشتند که فرهنگ اولیه انسان از سرزمینی در آسیا نشأت گرفته، و عواملی مانند مهاجرت‌های بزرگ، داد و ستد و غیره سبب انتقال آن به سرزمین‌های دیگر جهان شده‌است. نظریه اشاعه در آلمان به نظریه تاریخی یا ترکیبی معروف شده‌است. پیروان این نظریه بر این باورند که عناصر تشکیل دهنده فرهنگ این جامعه ترکیبی است که از فرهنگ‌های مختلف گرفته شده‌است و کشفیات باستان‌شناسی را برای دستیابی به عناصر و اجزاء متشکله فرهنگ‌های گوناگون بسیار سودمند می‌دانند(فکوهی،۱۳۸۱: ۱۵۸).

۱-۱-۲-۳-مکتب ساختار گرایی

ساختارگرایی یکی از مکاتب نظری انسان‌شناسی است که نمونه‌های متفاوتی از آن وجود داشته، اما آن را عمدتاً به ساختار – کارکردگرایی یا (کارکردگرایی ساختاری) در انسان‌شناسی اجتماعی بریتانیا و ساختارگرایی انسان‌شناسی فرانسه تقسیم می‌کنند و دو چهره بارز «رادکلیف براون» و «کلود لوی استراوس» را در رأس هر یک از آن‌ها قرار می‌دهند. پیروان این نظریه معتقدند که ساخت اجتماعی است که اساس جامعه را تشکیل می‌دهد و برآنند که خصوصیات یک کل با حاصل اجزاء آن تفاوت دارد، از این رو مجموعه یک جامعه یا سازمان را نمی‌توان شناخت مگر آن که عناصر سازنده و نحوه آرایش آن‌ها در داخل کل شناخته شود(فکوهی،۱۳۸۱: ۱۷۱).

۱-۱-۲-۴- مکتب کارکردگرایی (فونکسیونالیزم)

کارکردگرایی همچون اشاعه گرایی، یکی از نظریاتی بود که در واکنش به تطورگرایی به وجود آمد(فکوهی،۱۳۸۱: ۱۵۴) و عبارت است از بررسی هر عمل اجتماعی و یا هر نهاد با توجه به رابطه‌ای که با تمامی‌کالبد اجتماعی دارد. به همین سبب است که این نظریه به عنوان یک فرضیه «مجموعه نگر» و «مفیدیت» شناخته شده‌است(فرید:۱۳۷۶: ۱۱۴). به عبارت دیگر عمل یا نهاد وقتی به روشنی شناخته می‌شود که مناسبت و سهم و «کارایی» آن در قبال سایر اعمال و نهادهای جامعه مشخص شود. از لحاظ تاریخی ریشه‌های کارکردگرایی را می‌توان در نزد سه متفکر بزرگ علوم اجتماعی یافت: اگوست کنت، هربرت اسپنسر و امیل دورکیم. اما نظریه پردازان اصلی این گرایش که توانستند آن را به یک ابزار در زمین تحقیق تبدیل کنند، برانسیلاو مالینفسکی و رادکلیف براون بودند(فکوهی،۱۳۸۱: ۱۵۵).

۲-ساختار تطبیقی انسان شناسی

۲-۱-نقاط انطباق

انسان شناسی اسلامی همانطور که گفتیم بر اساس تکالیف و حقوق بنا شده است. انسان الهی تکلیف دارد و از حقوقی بر خوردار است. ممکن است این تکالیف نسبت به خدا باشد یا نسبت به جامعه. این تکالیف ممکن است حقوقی را به بار آورند و یا نه. اما انسان ملزم به رعایت این وظایف است برخی دیگر از تکالیف برای او حقوقی ایجاد می کنند و عدم انجام برخی تکالیف او را از عده ای از حقوقش محروم می سازد. شناخت انسان و روابطی که در گستره ساحت انسانی خویش با آن در تعامل با خویشتن است، یعنی شناخت جزء و اهمیت دادن به این اجزاء که جامعه را می سازند؛ مورد اهتمام اسلام است. تربیت  انسان برای آمادگی حضور در جامعه. پس اسلام در اولین قدم بر کارکرد اجزاء و لزوم صحت عملکرد آن تکیه دارد ولی این نباید باعث شود تا ما احساس کنیم که اسلام در زمینه توجه به «کل» اجتماع را مورد غفلت قرار داده است. بنابر این اسلام هم به تربیت جزء و مطالعه آن اهتمام دارد و هم به مطالعه کل.

هرچند در مکتب تکاملی و مکتب کارکرد گرایی به کل و جزء توجه شده(به صورت جداگانه) اما اسلام برخلاف این دو نظریه که اولی به صورت خطی و دومی به صورت موازی به مطالعه انسان و آنچه پیرامون او شکل می گیرد، می پردازند؛ مطالعه انسان شناسی اسلامی به صورت هاله است. انسان و جامعه،کل و جزء هر دو در یک فضا قرار داده شده و به مطالعه هر دو به یکسان اهمیت داده می شود.

اسلام هرچند به مانند کارکردگرایان به ضرورت مفید بود و کارکرد انسان ، توجه دارد.لیکن عدم کارآیی و مفیدیت را به عنوان عاملی برای تضییع حقوق فرد به رسمیت نمی شناسد.

امام علی(ع) روزی پیرمرد نابینایی را دید که دست به گدایی دراز کرده است. پرسید: این پیرمرد کیست؟ گفتند: مردی مسیحی است. از کار افتاده و گدایی می کند.ایشان فرمود:«ـ تا زمانی که پیر و ناتوان نشده بود، از او کار کشیدید، اینک [که به این حال و روز افتاده] نیکی خود را (خیر خود را) از وی بازداشته اید؟ از بیت المال خرج او را بپردازید.» (وسائل الشيعه، جلد۱۵، صفحه۶۶).

بنابراین هرچند مکتب اسلام شاید در برخی موارد با مکاتب غربی نقاط اشتراکی از لحاظ واژگان و نه مفهوم داشته باشد ولی نقطه اصلی افتراق این مکتب با مکاتب غربی همانا اصالت ندادن به اومانیسم و فرد محوریست که در قسمت بعد درباره آن سخن می گوئیم

۲-۲-نقاط افتراق

یـکی از مفاهیم کلیدی در انسان شناسی اسـلامی، مـفهـوم فطـرت اسـت کـه تـاثیر قابـل ملاحظه ای در علوم تربیتی و اخلاق و جامعه شناسی و روان‌ شـناسی‌ دارد. اسـلام به حکم‌ اینکـه‌ در جهان بـینیاش قـائل بـه فطرت یگانه اسـت ، هـم طرفدار ایدئولوژی و عقاید تـوحیـدی اســت و هم طرفدار فرهنگ توحیدی. از نظر اسلام ، انسان در جریان خلقـت ، مقـدم بـر تـاثیر عوامـل تـاریخی‌ و عـوامل‌ اجتماعی، دارای بعد وجودی خاص شده و اسـتعدادهایی والا کـه او را از حیوان مـتمایز مـیکند و بـه او هویت میبخشد به او داده شـده است . اینها مشخصه مشترک میان همه انسان‌ هاست‌ (اسماعیل پورنیازی‌، ١٣٨٩؛ ص ٦٠).

اگر انسان دارای یک سلسله فـطریات بـاشد، قطعا تربیت او نیز باید با در نـظر‌ گـرفتن هـمان فـطریات صـورت گیرد. اصل لغـت تـربیت نیز به همین‌ معنا‌ دلالت‌ دارد. تربیت بـه معنـای رشـد دادن و پرورش دادن ، بر وجود یک سلسله ویژگیها و استعدادهای خـاص در مـتربی ‌‌مـبتنی‌ است که با تربیت به رشد و فـعلیت مـیرسد، وگـرنه بـدون وجـود ایـن زمینه‌ های‌ خاص‌ ، تربیـت و رشـد دادن معنا ندارد. تفاوت صنعت و تربیت در همین نکته نهفته است . در صنعت‌ ، صنعتگر از ابتـدا هدفی دارد و برای رسیدن به آن هدف یک سلسله مواد‌ و اشیا را بـه خدمت‌ میگیرد‌ و آنهـا را به گونه ای به کار میبندد که برای هدف او مفید باشد و دیگر توجه ندارد کاری که روی ایـن اشیا انجام میدهد، آنها را کامل میکند یا ناقص . اما‌ یک بـاغبان کـه پرورش دهنده گل و گیاه است در عین اینکه هدف و منافعی دارد، بـرای پـرورش گـل و گیـاه ، طبیعـت آن را در نظـر میگیرد و راه رشد و کمالی را که در طبیعت‌ برای‌ آن معین شده است مـیشناسـد و آن را در همان مسیر طبیعی، و به یک مـعنا فـطری خودش پرورش میدهد و از آن استفاده میکند. اگر ما برای انسان فطریاتی قائل شویم ، باید‌ به‌ جای ساخت او، به تربیت او اقدام کنیم و تربیت او نیز به مـعنای رشـد دادن و شکوفا کردن ویژگیهای بالقوه و فـطری اوسـت . (اسماعیل پورنیازی،١٣٨٩؛ ٥٨-٥٩).

با توجه بـه ایـنکه فطریات‌ انسان‌ در‌ دو زمینه شناخت ها و گرایش‌ هاست‌ ،باید توجه داشـت کـه در توصیه های اخلاقی و تربیتی که در علم اخلاق و روان شناسی به انسان گفته‌ میشود‌، ایـن‌ نکات لحاظ شود و نـکته مـهم این است که‌ اگر‌ به امور فطری توجه شود، بسیاری از مشکلات بشریت حل خواهد شد، برای مثال یکی از مهم ترین مشکلاتی‌ که‌ انسان‌ امروز بـا آن مواجـه است ، استرس و اضطراب اسـت کـه مادر‌ بـسیاری از بیماریهای جسمی و روحـی شـده اسـت(اسماعیل‌ پورنیازی، ١٣٨٩؛ ص ٦٢)  ، انسان مغرب زمین که خدا را از زندگی حذف کرده و به‌ تفکر‌ اومانیستی‌ رسـیده به مراتب بیشتر از مردم ما گریبان گیر این مساله‌ شده‌ اسـت .در بـین خـود ما نیز کسی که بیشتر در زندگی عملی خود به فهم بیشتری‌ از‌ الا‌ بذکر الله تطمئن القلـوب رسـیده باشـد، زنــدگی ‌ ‌آرامـتـری دارد و از استرس و تنش‌ های‌ زندگی‌ مدرن رهایی مییابد. روانشناسی که برای آرام کردن روح آدمی بـه تـجویز هـمجنس گرایی‌ و هزار‌ درمان‌ دیگر که با فطرت انسانی هم خوانی نـدارد، روی آورده راه به جایی نخواهد‌ بـرد‌ و انسان را بیش از پیش به بـاتلاق افسـردگی و اسـترس مـیکشـاند. در صورتی که‌ عواملی‌ که‌ در دیـن برای ایجاد آرامش بـیان شـده منطبق با فطرت آدمی است ؛ ذکر خدا‌ و اهل‌ بیت ، نگاه به دریا، به رنگ سبز و… یا یکی دیگر از نیازهـا و گـرایش‌ هـای‌ فطـری‌ آدمی گرایش به عشق و پرستش است (مصباح‌ یزدی‌، ١٣٧٦؛ ۲۸۹).

تاثیر اعتقاد مبانی انـسان شـناسی اسلامی در علم اخلاق‌ بسیار‌ چشمگیر اسـت . بـه طوری کـه اخـلاقی کـه وابسته به نگرش تـوحیدی نباشد ضمانی و پشتوانه ای ندارد. اگر ما قائل بـه وجـود آفریننده ای به نام خداوند نباشیم کـه انـسان را‌ هدفمند‌ آفرید و برای او تکالیفی وضع کـرد، اگــر بـرای انـسان روح الهـی و طبیعت و سرشت پاکـی در نـظر نگیریم که در این دنیا با عمـل صـالح سعی در تقرب به خدا‌ و طی‌ مسیر کمال دارد، عملا اخـلاق بـی مـعنی خواهد بود.

اگر ما انسان را از مبدا و مـقصد جـدا کـنیم و زنـدگی او را مـحدود بـه این دنیا بدانیم ، پس در نتیجه‌ ما‌ انسانی‌ خواهیم داشت که تمام هم‌ خود‌ را‌ بکار میگیرد که نهایت استفاده و لذت را از دنیا ببرد. و چه بسا دست به هر کاری بزند تـا آسایش و لذت خود‌ را‌ تامین‌ کند. ولی انسانی که میداند این دنیا میدان‌ امتحان‌ اوست ، جهان بینی او این گونه است که باید در این فرصت چنـد روزه به اصلاح و پاکسازی درون بپردازد‌ متخلق‌ به‌ اخلاق خـواهد شـد. چنین فـردی پذیرفتـه که «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيه»(انشقاق:۶)ِ «اى انسان؛ تو با زحمت و رنج به سوى پروردگارت حركت مى كنى و او را ملاقات خواهى كرد». ، پس خود را به صبر آراسـته مـیکنـد و کمتر زبان به شکوه میگشاید‌. چه‌ بسیار‌ مشکلاتی را که در زنـدگیاش دارد و بـا یــاد خــدا و توکل به‌ او‌ پشت سر میگذارد. البته چه بسا کسی هم که معتقد به معاد نباشد ولی به شـرافت‌ و کرامت‌ انسان‌ باور دارد، اخلاقی زندگی کـند. ولی ایـن چنین اخلاقی، ضمانتی ندارد و شـاید‌ در‌ تـنگنا‌ که قرار بگیرد به سود خود و منفعت زندگی شخصی خویش بیاندیشد، تـا فـرد دیگـر‌ یـا‌ جامعه‌ خویش .پس ایمان به معاد میتواند یک عامل بـازدارنده قـوی در برابر گناه و خطـا‌ کــاری‌ بـاشـد و انسان را در برابر گناه کنتـرل کنـد و همچنـین یـک عامـل محرکـه نیرومنـد‌ بـرای‌ تشـویق‌ سرمایه گذاری مادی و معنوی در راه خدمت به مردم . به تعبیر دیگر گناهان ما‌ با‌ ایمان به خـدا و آخرت ، نـسبت مـعکوس دارند، به هر نسبت که ایمان قویتر‌ باشد‌ گناه‌ کمتر است (جعفری،۹۴-۱۳۹۳: ۸۶).

انسان شناسی اسلامی مجموعه ای از باید ها و نباید های فطری و همچنین مجموعه ای از باید و نباید های ناشی از الزامات زندگی اجتماعی است. این باید و نباید های فطری در مکاتب غربی جایی ندارد زیرا آنچه که انسان را خوشنود می سازد و آنچه که موجب پیشرفت مادی او می گردد، بدون توجه به بایدها و نباید های شخصی و فطری که مکتب اسلام برای انسان تجویز می کند و او را از این منظر مورد واکاوی قرار می دهد؛ نقطه بزرگ جدایی این مکاتب با مکتب انسان شناسی اسلامی است. هرچند در ساحت و حیطه انسان شناسی مکاتب غربی جزء تشکیل دهنده کل و در نتیجه ضرورتها و الزامات کل؛ ارجح بر الزامات فردی است؛ اما هنگامی که کل مملو از اجزائی گردید که بر پایه تفکر اومانیستی خویش را نقطه پرگار آفرینش می دانند، در آن حالت نگه داشتن شکل و انسجام «کل» در برابر هر جزئی که داعیه استقلال فردی و ترجیحات شخصی دارد، کاری سخت و دشوار و غیر ممکن خواهد بود.

۳-تربیت سیاسی

۳-۱-تربیت سیاسی از نظر امام خمینی(ره)

یکی از مولفه های تربیت سیاسی از منظر امام (ره) مولفه آگاهی است. تاکید بر مولفه آگاهی مردم در مقام تبدیل قدرت به اقتدار است. امام (ره) بیداری را شاخصه اقتدار می داند و هر ملتی که بیدارتر و آگاه تر باشد از اقتدار بیشتری برخوردار است. امام (ره) رشد و آگاهی سیاسی مردم را نه تنها تهدیدی برای حکومت نمی داند، بلکه آن را باعث رشد و تقویت و تثبیت حکومت می داند. برای مثال امام (ره) تاکید دارد که:

«من با کمال مباهات از رشد سیاسی و تعهد اسلامی ملت شریف ایران تشکر می کنم….من در ایام آخر عمر امیدواری کامل و سرافرازی از نبوغ شما به سوی دار رحمت حق کوچ می کنم (صحیفه نور، ج ۸: ۱۱۴).

یکی دیگر از مولفه های تربیت سیاسی در دیدگاه امام (ره) خودشناسی است. امام تاکید دارد که بسیار میمون و مبارک است لحظه ای که بتوانیم خودمان را اصلاح کنیم. وی تاکید دارد که هر اصلاحی نقطه اولش خود انسان است، به طوری که اگر خود انسان تربیت نشود، نمی توان دیگران را تربیت کند و علت انحراف در بین سلاطین و حاکمان این بود که خود را اصلاح نکرده بودند، بنابراین امام تاکید می کند که اول چیزی که در ابتدا بر ما لازم است، اصلاح خود است (صحیفه نور، ج ۱۵: ۴۹۱).

همچنین امام آزادی را حق انتخابی می داند که انسان ها در رابطه با نوع زندگی خود دارند. البته تاکید دارد که حد و مرز آن را قوانین اسلام تعیین می کند؛ یعنی آزادی حد و مرز دارد. امام معتقد است که چون تنها خداوند متعال است که مالک حقیقی هستی است و قادر بر همه چیز می باشد، بر همین اساس انسان باید تنها در برابر ذات مقدس او تسلیم باشد و از هیچ انسانی نباید اطاعت کند، مگر این که اطاعت او اطاعت خدا باشد. بر این اساس هیچ انسانی حق ندارد انسان های دیگر را به تسلیم در برابر خود مجبور کند و ما از این اصل آزادی بشر را یاد می گیریم که هیچ فردی حق ندارد انسان یا جامعه و ملتی را از آزادی محروم کند و رفتار و روابط او را براساس شناخت خود که ناقص است و براساس امیال و خواسته های خود است تنظیم کند (صحیفه نور، ج ۴: ۱۶۶).

یکی دیگر از مولفه های تربیت سیاسی از منظر امام تاکید بر استقلال است، چرا که با حفظ استقلال است که تمامیت ارضی و حاکمیت ملی یک کشور از آسیب های احتمالی مصون می ماند. امام (ره) تاکید می کنند که:

«سعی شود که سفارت خانه ها تحت سلطه دیگران نباشند و تصرفاتی در آن ها از ناحیه دیگران نباشد. هر قدمی که بر می دارید به فکر این باشید که آیا رو به وابستگی می رویم یا به طرف رهائی و آزادی، و رابطه با کشورهای خارجی که نمی خواهند ما را ببلعند باید باشد و با آن ها که می خواهند از طریق روابط ما را وابسته بکنند هیچ لزومی ندارد و باید با احتیاط با آن ها برخورد شود (صحیفه نور، ج  ۸: ۳۲۱).»

امام (ره) معتقد است که بین مولفه های استقلال و آزادی رابطه مستقیم وجود دارد. استقلال بدون آزادی که همان ظهور اراده ملی و پشتوانه مردمی است دوام نمی یابد و آزادی نیز بدون وجود استقلال منجر به وابستگی و استحاله در نظام بین الملل خواهد شد. استقلال و آزادی موردنظر امام ،ریشه در اسلام و قوانین شرع دارد (موسوی خمینی، ۱۳۷۳: ۱۷۹-۱۷۵).

از دید حضرت امام (ره) عدالت نه تنها کیفیتی نفسانی است که انسان را به رعایت تقوا و پاکی و انجام واجبات و ترک محرمات می خواند، بلکه دارای بعد گسترده اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هم هست (امام خمینی (ره)، ۱۳۸۲: ۱۴۷) و لذا فضیلتی  است که به نهادها، گروه ها، شئون اجتماعی و جامعه نیز تعلق می گیرد و جامعه را به سامان می آورد و دنیا را اصلاح و سعادت دنیایی و اخروی فرد و جامعه را تامین می نماید. به تعبیر حضرت امام (ره) با ایجاد عدالت و قسط در جامعه «انسان» ساخته می شود. انسانی که در مسیر حقیقت و صراط مستقیم حرکت می کند.

امام خمینی (ره) تحقق عدالت و قسط را چه در نفس و وجود فرد و چه در درون جامعه بشری یک تکلیف فطری و الهی و انسانی می داند که هر فردی از افراد جامعه نسبت به انجام آن مسئول است. مسئولیت انسانی ایجاب می کند که در برابر ظلم و بی عدالتی ساکت ننشیند و برای قیام به قسط برخیزد (همان: ۱۵۰). امام خمینی نیز در شرح حدیث جنود عقل و جهل (از بیانات امام هفتم (ع) (در مورد لشکریان عقل و جهل) عدل را از لشکریان عقل می داند و در این مورد بیان می کند که عدل صفت یا حالتی است مطابق فطرت مخموره انسانی (همان، ۱۳۸۲: ۱۴۹)

 

۳-۲-تربیت سیاسی در آراء مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری نیز با اشاره به اهمیت تربیت سیاسی، توجه همگان را به تقویت و افزایش بصیرت سیاسی معطوف می کنند که این موضوع بیش ازپیش اهمیت و نقش این مولفه را روشن می سازد. ایشان می فرمایند:

عزیزان من تمام مشکلاتی که برای افراد یا اجتماعات بشر پیش می آید ، بر اثر یکی از این دو است؛ یا عدم بصیرت یا عدم صبر یا دچار غفلت می شوند، واقعیت ها را تشخیص نمی دهند، حقایق را نمی فهمند(پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای ، سخنرانی ۱۲/۸/۷۷)

بنابراین، از دیدگاه ایشان تعمیق وگسترش بصیرت می تواند پاسخی جدی در برابر مشکلات فرهنگی، تربیتی جامعه باشد؛ به عبارتی، از نظر مقام معظم رهبری  راه مقابله با تهاجم فرهنگیِ جبهه استکبار، گسترش و تعمیق رسالت های فرهنگی انقلاب اسلامی در عرصه های اخلاقی، رفتارهای فردی و اجتماعی، عقاید و باورهای دینی و مسائل سیاسی است؛ که به زعم ایشان جبهه استکبار طی ۲۵ سال اخیر سعی نموده است که با توطئه ها و اقدام ها در عرصۀ فرهنگی با عناوینی(از منظرایشان) نظیر،» ناتوی فرهنگی «،» شبیخون فرهنگی «،» تهاجم فرهنگی «  » رخنۀ فرهنگی « و » جنگ نرم «به جبهۀ انقلاب اسلامی ضربه وارد کند.این مسئله آن چنان برای ایشان ملموس و جدی است که به تازگی نیز با طرحِ مفهومی جدید به نام» رخنۀ فرهنگی «سعی دشمن در جهت نفوذ و راهیابی به پیکرۀ فرهنگِ انقلاب ، اسلامی را گوشزد کردند. معظم له دربارۀ رخنۀ فرهنگی می فرمایند:هدف و آماج تحرک دشمنان در زمینه فرهنگ، عبارت است از ایمان مردم و باورهای مردم. مسئولان فرهنگی،باید مراقب رخنۀ فرهنگی باشند؛ رخنه های فرهنگی بسیار خطرناک است، باید حساس باشندباید هوشیار باشند اینکه بیینیم کسانی با استفاده از هنر، با استفاده از ابزارهای گوناگون ، با

استفاده از پول، راه مردم را بزنند، ایمان مردم را مورد تهاجم قرار بدهند، در فرهنگ اسلامی وانقلابی مردم رخنه ایجاد کنند دستگاه های رسمی فرهنگی کشور باید وظایف خودشان رادر مقابل اینها انجام بدهند. البته بعضی از وظایف، وظایف ایجابی است، بعضی از وظایف هم دفاعی است . هر دوی اینها باید انجام بگیرد: هم وظایف ایجابی، هم وظایف دفاعی(پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای، سخنرانی۱/۱/۹۳)

همچنین، رهبر معظم انقلاب  نیز با توجه به جایگاه رفیع تربیت سیاسی در شکل دهی شاکلۀ سیاسی شخصیت افراد، اشاره می فرمایند: اگر من بخواهم یک توصیه بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید.(۱۸/۵/۸۸)

درزمینه شناخت سیاسی رهنمودی از مقام معظم رهبری در این زمینه اشاره می گردد که وافی سخن ماست. ایشان می فرمایند:بصیرت در هدف، بصیرت در وسیله، بصیرت در شناخت دشمن، بصیرت در شناخت موانع راه، بصیرت در شناخت راه های جلوگیری از این موانع و برداشتن این موانع، این بصیرت ها لازم است(۱۵/۷/۸۸)

درزمینه روحیه اعتماد به نفس مقام معظم رهبری  نیز مکرر می فرمایند: کشورایران باید به دست ایرانی ها آباد بشود.این یک تفکر و یک راه و روش است. نیت و همت ملت ایران باید این باشد که کشور را خودشان بسازند(۱۳/۹/۱۳۷۰)

درزمینه احساس عزت و اقتدار مقام معظم رهبری فرمودند:کاری که تخریب کنندگان فرهنگ انجام می دهند این است که به جای عزم راسخ ملیّ تردید را در مردم ترویج می کنندیک ملتّ تا عزم راسخ نداشته باشد، نمی تواند به هیچ جابرسد سعی می کنند عزم راسخ ملتّ را در مسائل مهمّ مربوط به سرنوشت کشور به هم بزنند. در آنها تردید ایجاد کنند. جای احساس عزّت و اعتمادبه نفس ملیّ، احساس حقارت ملیّ را به آنها تزریق می کنند. جای ایمان راسخ، شبهه افکنی و بی اعتقادی؛ جای کار و تلاش و همّت بلند، لذّت جویی و شهوترانی و از این قبیل. این کارها کارهایی است که انجام می گیرد(۱/۱/۹۳)

بنابراین از نظر مقام معظم رهبری برای ایجاد تربیت سیاسی لازم است آگاهی وبصیرت مردم افزایش یابد واین امر مستلزم تغییر در فرهنگ جامعه است ایشان ضعف فرهنگی را ناشی از رخنه فرهنگی دشمن می داند که عناصر فرهنگی جامعه را هدف گرفته است .

 

نتیجه گیری

شاید بتوان اینچنین گفت که تربیت سیاسی ومفهوم انسان شناسی در اسلام به صورتی غیر قابل تفکیک از یک دیگر آمیخته شده اند و دلیل آن را هم باید در تفکر سیاسی اسلام و تلاش آن برای ایجاد مدینه فاضله، جستجو نمود.مفاهیمی چون خودآگاهی، بصیرت و آگاهی در حیطه مفاهیم شخصی و فردی معنی می یابد و مفاهیمی چون استقلال و عزت و آزادی و آزادگی اجتماع نتیجه منطقی و مورد انتظار از آن است.

چگونه می توان از استقلال و آزادی و عزت یک جامعه سخن گفت ولی از  تربیت افراد جامعه بر اساس این مفاهیم و مبانی سخن نگفت. انسان شناسی اسلامی به تربیت فرد و جزء توجه دارد تا اجتماع و کل را براساس آموزه های خود شکل دهد. در الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت بر مبنای نظریات و رهنمودهای امام راحل و مقام معظم رهبری(حفظه الله) که منبعث از نظریات متفکران و آموزه های اسلامی است.؛ در درجه اول به تربیت فردی توجه شده و در مرحله دوم کارکردی که این فرد می تواند در به ثمر نشاندن مفاهیم عالیه اسلامی در جهت پیشرفت ایران اسلامی ایفا نماید.

بنابراین شاید اینگونه بتوان نتیجه گرفت که دسترسی و حصول اهداف در مبانی نظری انسان شناسی اسلامی و مکاتب غربی نقطه افتراقی بس عظیم دارند. اسلام تربیت فرد را برای بالندگی اجتماع در درجه اول اهمیت قرار داده و مکاتب غربی با مبانی اومانیستی انسان را مورد بررسی قرار میدهند و به مسائل اجتماعی او می اندیشد و نه به اجتماعی که او نیز در اوست.

اصالت دادن به حس و تجربه بدون در نظر گرفتن موجودیت و ساحت انسان غیر علمی ترین کار ممکن برای حل و فصل مسائل انسانی است.آنچه که ادعای علوم انسانی غربی منهای توجه به تعالیم الهی  است به شدت چهره ای کاریکاتوری دارد، و هر نظریه و مکتبی از ظن خود به بررسی جنبه های ماهیتی و شکلی موضوعات و پدیده ها و واقعیت های جوامع انسانی ورود کرده است.چیزی چون توصیف فیل در تاریکی.

فرق ذاتی علوم انسانی برمبنای اسلام و تعالیم الهی با علوم خودساخته انسانی غربی در توجه به منشا و هدف آفرینش و کارکردهای انسان در زنجیره خلقت است.انسانی که میل به کمال دارد و می تواند به مقام انسان کامل نائل آید با انسانی که در سیطره بایدها و نبایدهای متاثر از روزمرگی و الزامات حیوانی و جسمانی گرفتار آمده است، تفاوت دارد.مهمترین اشتباهی که مکاتب خودساخته بشری در تعریف انسان گرفتار آن شده اند،عدم شناخت انسان بوده.و بدیهی است وقتی پدیده ای به درستی مورد شناسایی قرار نگیرد نمی توان برای رفع معضلات و نیازهای آن راه حل تجویز کرد.

 

 

 

 

منابع

  1. قرآن کریم
  2. آرنت، ه(۱۳۵۹)، خشونت، ترجمه عزت الله فولادوند، خوارزمی، تهران.
  3. اسماعیل‌ پور‌ نیازی، حسن (۱۳۸۹). انسان شناسی ، چاپ‌ اول‌ ، تهران ، انتشارات‌ کانون‌ اندیشه‌ جوان .
  4. امام خمینی، سید روح الله( ۱۳۷۸).صحیفه نور، ۲۲ ج، تهران: موسسه تنظیم ونشر آثار امام خمینی.
  5. امام خمینی، سید روح الله(۱۳۷۹). ولایت فقیه، حکومت اسلامی، چاپ دهم، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی
  6. امام خمینی، سید روح الله.( ۱۳۸۰). شرح چهل حدیث، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
  7. امام خمینی، سید روح الله.(۱۳۷۳).گزیده ای از اندیشه و آرای امام خمینی، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
  8. امام خمینی، سید روح الله، (۱۳۶۸). وصیت نامه سیاسی- الهی، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
  9. بالاندیه، ژرژ(۱۳۷۴). انسان‌شناسی سیاسی، فاطمه گیوه‌چیان، تهران، آران.
  10. جعفری،فاطمه، تأثیر مبانی انسان شناسی علامه طباطبایی و علامه مصباح بر علوم انسانی، فرهنگ پژوهش -زمستان ۱۳۹۳ و بهار ۱۳۹۴ – شماره ۲۰ و ۲۱ (از صفحه ۷۵ تا ۹۴)
  11. روح الامینی، محمود (۱۳۷۷). مبانی انسان‌شناسی (گرد شهر با چراغ). تهران: عطار.
  12. روشه، گ.(۱۳۷۵)، مقدمه‌ای بر جامعه شناسی‌ عمومی‌ سازمان اجـتماعی، تـرجمه هما زنجانی زاده، سمت، تهران.
  13. ژرژ، پ.(۱۳۷۱)، جغرافیای نا برابری، ترجمه مهدی پرهام، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، تهران.
  14. ژوو، ا.(۱۳۷۳)، جهان سوم، ترجمه سیروس سهامی، چاپخش‌، تهران‌.
  15. عسکری خانقاه، ا.(۱۳۷۳)، مردم شناسی، روش، بینش، تجربه، شـب تـاب، تـهران.
  16. فربد، محمد صادق.(۱۳۷۶). مبانی انسان‌شناسی. تهران: عصر جدید.
  17. فکوهی، ناصر. (۱۳۸۱).تاریخ‌اندیشه و نظریه‌های انسان‌شناسی. تهران: نشر نی.
  18. فکوهی،ناصر، کاربرد انسان شناسی سیاسی در کشورهای در حال توسعه، مطالعات جامعه شناختی – بهار و تابستان ۱۳۷۷ – شماره ۱۱ (از صفحه ۱۲۱ تا ۱۳۶)
  19. کوثری،مسعود، مبانی انسان شناسی، کتاب ماه علوم اجتماعی – ارديبهشت ۱۳۷۷ – شماره ۶ و ۷ (از صفحه ۲۴ تا ۲۴)
  20. گلدتورپ، ج.ای.(۱۳۷۰)، جامعه شناسی کشورهای جـهان سـوم، نـا برابری و توسعه، ترجمه‌ جواد‌ طهوریان، انتشارات آستان قدس رضوی‌، تهران‌.
  21. لاکوست، ای.(۱۳۷۰)، کشورهای رو به توسعه، ترجمه غلامرضا افشار نادری، انتشارات آموزش انـقلاب اسـلامی، تـهران.
  22. مابوگونج، آ.ال.، میسرا، ر.پ.(۱۳۶۸)، توسعه منطقه‌ای، روش‌های نو‌، ترجمه‌ عـباس مـخبر، وزاررت برنامه‌ و بودجه‌، مرکز مدارک اقتصادی-اجتماعی، تهران.
  23. مایر، ج.م و سیرز، د.گرد آورندگان(۱۳۶۸)، پیشگامان توسعه، ترجمه سید علی اصغر هدایتی، عـلی یـاسری، سـمت، تهران.
  24. مصباح‌ یزدی ،محمدتقی‌، ‌(۱۳۷۶).پیش نیازهای مدیریت اسلامی، نگارش : غلامرضا متقی‌ فر‌، چاپ اول ، قم:انتشارات موسسـه امـام خمینی‌(ره)
  25. مصباح‌ یزدی محمدتقی‌، ‌(۱۳۶۷).معارف قرآن (خداشناسی‌ ، کیهان‌ شـناسی ، انـسان شناسی )، چاپ‌ اول‌ ، قـم ، موسسـه در راه حـق .
  26. واثق‌ غزنوی‌، قادرعلی(۱۳۹۰).جایگاه انسان‌ شناسی‌ در سازمان و مدیریت از دیدگاه اسلام و غرب ، سـال اول ، شـماره دوم ، پاییز.
  27. هانری فاورو، ‌شارل(۱۳۸۶).انسان‌شناسی سیاسی خاستگاه‌ها مفاهیم آثار و اندیشمندان، علی‌رضا خدامی، تهران، فصل نو.

[۱] Political Anthropology