ارزشهای اجتماعی و روانی

انجام پایان نامه کارشناسی ارشد

ارزش های اجتماعی و روانی

این مساله در اینجا از نظر ارزشهای تاریخ اختلاف بسیاری دارد که دلایل زیادی در این باره به چشم می خورد. شاید مهمترین آنها عبارت باشند از: ۱- اهداف. ۲- نتایج مترتب بر کل.

از حیث اهداف باید گفت که در فصل پیش دانتسیم که معانی تاریخی، مورد نظرِ داستان های قرآنی نیست. مفسران قرآن متوجه این مساله شده اند و قرآن نیز بر آن تصریح نموده است. از این رو شایسته نیست که این قصه ها را دلیلی بر استنباط تاریخی قرار بدهیم. همچنین نباید آن را جزئی از دین یا یکی از عناصر آن قلمداد کنیم. این داستانهای قرآنی برای این نازل شده اند که نسبت بدانها متعبد باشیم و آنها را بپذیریم و به نظرات آنها ایمان داشته باشیم. این معانی اجتماعی و روانی ای است که مورد نظر قرآن بوده و این کتاب سعی در گزارش نمودن آنها در داستانهایش و یا آیات دیگر داشته است. پس از آن شروع به استناد به قواعد عمومی و ثابت در همه داستانها نموده است که همانا درگیری میان پیامبران و اقوامشان بوده است تا جایی که در عُرف قرآن این مساله تبدیل به قوانین طبیعی ای شده که بر هر زمان و مکانی منطبق است. مانند فرستاده شدن پیامبران به زبان قوم خود و اینکه برای هر امتی پیامبری وجود دارد و هر امتی اجل و مهلتی مشخص دارد. و امور دیگری که ان شاء الله در این فصل به صورت مفصل درباره آنها سخن خواهیم گفت. انجام پایان نامه

از حیث نتایج باید بگوییم که می دانیم معانی تاریخی همان دری است که ملحدان، مستشرقان و تبشیری ها (مبلغان مسیحی در سرزمینهای اسلامی) و هر کس که قصذ نیرنگ زدن بر ضد پیامبر و اسلام را دارد، لجوجانه بر آن می کوبد.

این قوانین افتخار هر مسلمانی که به قرآن ایمان دارد و به قرآن و اسلام گردن می گذارد. زیرا از جمله قانونهای روانی و اجتماعی تعیین شده، این است که دعوت اسلامی بسیار مرتبط با فطرت است و نیرومندترین دعوتهاست در همراه سازی رضد عقلی و پیشرفت اجتماعی در زندگی اجتماعی.

شاید مثالهایی که این نظر را مشخص می سازد، موضع قرآن در برابر معجزه باشد. اهل کتاب و پیشینیان و مردمان گذشته به هیچ پیامبری ایمان نمی آوردند و به رسالت وی گردن نمی گذاشتند مگر اینکه آن پیامبر چند معجزه ارائه دهد. اما قرآن آمد و چندین و چند درجه عقل بشری را بالا برد و این کار را زمانی کرد که میان معجزات و ایمان جدایی انداخت و آنگاه گفت: ﴿وَلَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَكَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَحَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ﴾

قرآن کریم سطح عقل بشری را زمانی بالا برد که شبح ترس را از دل مسلمان زدوده و به وی نشان داد معجزات چیزی نیست جز اکراه و الزام. می گوید: ﴿وَما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلاَّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَما نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلاَّ تَخْوِيفاً﴾

قرآن عقل بشری را هنگامی بالا برد که مساله ایمان و کفر را به دلایل عمومی و قوانین ثابت مربوط ساخت. می گوید: ﴿يس وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ وَسَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ كَرِيمٍ﴾

  • پیامبران و محیط

قصد پرداختن به شخصیت پیامبران را نداریم و این که قرآن ایشان را چگونه نشان داده است. ایبن مساله نیاز به بحث در زمینه ارزشهای هنری دارد. و ما درباره شخصیت شان در میان مردم و اثر ایشان و نیز ارتباط شان با دیگران سخن خواهیم گفت تا دریابیم که قرآن ایشان را در چه محیطی قرار داده. آیا ایشان از محیط و تایج آن اثر گرفته اند یا اینکه تنها بودند و از زمان و محیط خود جلو بودند به شکلی که بپنداریم عنصری خارجی هستند که از پدران خود چیزی به ارث نمی برند و از محیط زندگی شان تاثیر نمی پذیرند.

همچنین باید بفهمیم که قرآن درون این پیامبران را چگونه به تصویر کشیده و موضع ایشان در برابر اصول اصلاح، شخصیت های یاری گر و دشمن و نیز مشکلات پیش آمده برایشان و اینکه آیا در برابر این مشکلات ایستاده اند یا از آن چشم پوشی نموده اند، چگونه نمایان ساخته است.

پیامبران در داستانهای قرآنی قدرتمندند و کسانی اند که پایه های جامعه ار بازسازی می کنند. افکار جدید رواج می دهند. ایشان کسانی اند که میان نیازهای مردم و مقتضیات زمانه تناسب برقرار می کنند و از ضهف و انحلال پایه های دین جلوگیری می کنند: (فَلَوْلاكانَمِنَالْقُرُونِمِنْقَبْلِكُمْأُولُوابَقِيَّةٍيَنْهَوْنَعَنِالْفَسادِفِيالْأَرْضِإِلاَّقَلِيلاًمِمَّنْأَنْجَيْنامِنْهُمْوَاتَّبَعَالَّذِينَظَلَمُواماأُتْرِفُوافِيهِوَكانُوامُجْرِمِينَوَماكانَرَبُّكَلِيُهْلِكَالْقُرىبِظُلْمٍوَأَهْلُهامُصْلِحُونَ) (قالَ يا قَوْمِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)

پیامبران در قرآن کسانی اند که باعث پیشرفت مردم می شوند و موجب رهایی ایشان از آثار گذشته می گردند. ایشان این کار را زمانی انجام می دهند که مردم قدرت ندارند از عادتها دوری کنند. سنتها بر دوش ایشان سنگینی می کند تا جایی که قادر نیستند از دست آن خلاص شوند و از پیشرفت در زندگی ناتوان هستند. (لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ)

پیامبران در قرآن کسانی اند که برای امت وحدت را به ارمغان می آورند و ایشان را با یکسان سازی عقاید و سپردن شان به نیرویی قدرتمند متشکل از افراد گروهها یکپارچه می سازند. در این هنگام افراد امت تفکر کرده و تلاش می کنند و مسائل را آن زمان که اختلاف نظرها ممکن است منجر به تفرقه شود، یکپارچه می کنند. این چنین است که پیامبر تبدیل به نوری می گردد که راه را روشن ساخته و مردن را به مسیر درست هدایت می نماید (وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ)، (يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً)، (يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمَّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ

يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ)

پیامبران بذری را می کارند که از جنس محیط است و با آن غریبه نیست. زیرا وی از جنس قوم است. حتی اگر ساکنان یک محیط فرشتگان باشند، پیامبر ایشان از جنس آنها خواهد بود (قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولاً) پیامبران برادران قوم هستند که به زبان اینشان سخن می گویند. یپامبر قوم عاد، برادرشان هود بود و پیامبر قوم ثمود برادرشان صالح بود و پیامبر مدین برادرشان شعیب بود (كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَ لا تَتَّقُونَ)، (كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لا تَتَّقُونَ)، (كَذَّبَتْ عادٌ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لا تَتَّقُونَ)، (كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صالِحٌ أَ لا تَتَّقُونَ﴾ ، ﴿وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾

پیامبران در یک محیط مشخص به دنیا آمده اند و با اهل و خانواده خود رابطه داشته و در حرف و عمل از ایشان تقلید می کردند. درحالی که کودک بودند تا زمانی که برخی از ایشان به عقیده ای که در محیطشان بود ایمان می آوردند و به آن نظرات گردن می نهادند و ممکن بود خدایی را بپرستند. و حتی شاید آن خدا را مقدس و بزرگ بدارند. ممکن بود که ایشان آن عادات و عقاید را رها می کردند و به گوشه ای می گذاشتند. مانند موسی که در خانه فرعون پرورش یافت و از او و دینش تاثیر پذیرفت. ﴿ قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ﴾

شعیب بنده ای بود که مانند قوم خود عبادت می کرد ﴿قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا قالَ أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهِينَ قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللَّهِ كَذِباً إِنْ عُدْنا فِي مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إِذْ نَجَّانَا اللَّهُ مِنْها وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ وَ قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ﴾

همه پیامبران برا این قاعده رفتار می کردند و این چنین که گفته شد زندگی می نمودند ﴿وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا﴾

سایه تسلط چنین عقایدی بر زندگی پیامبران بسیار سنگین بود و ایشان کاری جز تقلید نداشتند. زمانی که کارشان بالا می گرفت، از سوی خدایشان دلیل روشنی می آمد و در این هنگام بود که محیط زندگی خود را طور ئیگری می دیدند و سرنوشت خود را جور دیگری رقم می زدند. مثلا یوسف قوم خود را ترک کرد ﴿إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ﴾

پیامبر اکرم، آن زمان که از سوی خدا برایش دلیل و برهان آمد، از عبادت غیر خدا نهی شد ﴿ قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ مِنْ رَبِّي)

پسرش با قلب زنگارگرفته ﴿وَنادى نُوحٌ ابْنَهُ وَكانَ فِي مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَلا تَكُنْ مَعَ الْكافِرِينَ قالَ سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ وَحالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ﴾

همچنین می بینیم که ابراهیم وقتی می کوشد پدرش را هدایت کند، ناتوان گشته، و گشوه نشین شده و قومش را نتوانست به سوی خدا هدایت کند ﴿يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيًّا يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا يا أَبَتِ إِنِّي أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيًّا قالَ أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كانَ بِي حَفِيًّا وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّي عَسى أَلاَّ أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّي شَقِيًّا﴾

بلکه تعجب نخواهیم کرد هنگامی که این قانون را در موضوع شخصی ببینیم که فرزندی در برابر والدینش قرار می گیرد و ایشان را دعوت می کند و آنها وی را نمی پذیرند و خود را به کَری می زنند. این همان موقعیتی است که در یک طرف مهربانی و نیکی و در دیگر سو سنگلی و خشونت دیده می شود. این وقعیت را قرآن با شیواترین تصویر بیان کرده است. تصویری که پر از حرکت  و نیرو و عواطف به هیجان افتاده و واکنشهای انقلابی باشد و این موقعیتها را به شکلی بیان می کند که گویی آن واژه ها و عبارات تنها برای همین موقعیتها ساخته شده اند. ﴿وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما أَ تَعِدانِنِي أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِي وَ هُما يَسْتَغِيثانِ اللَّهَ وَيْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَيَقُولُ ما هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ﴾

این گونه است که قرآن این قانون را به تصویر می کشد و آن را نه فقط در زندگی اجتماعی بلکه در زندگی یک خانواده نیز دنبال می کند. حتی گاهی پا را فراتر از این هم می گذارد و تاثیر این قانون را در زندگی فکری فرد – هنگامی که عوامل قدیم و جدید در تنازع قرار می گیرند و هنگامی که یادها بر وی چیره شده و موجب پریشانی و اضطرابش می گردد- بررسی می کنند. ﴿ وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قالَ فَخُذْ﴾

ارزش های دینی و اخلاقی

در این لحظه نخست اعتراف می کنم که مرا در این فصل، فضلی نیستمگر فضلِ تنظیم و ارائه. زیرا پیشتر به بررسی موضوعات این فصل در پژوهش نخستم که برای ارائه جهت دریافت مدکر کارشناسی ارشد آماده کرده بودم، سخن گفته ام. اگر چیزی هم بر این فصل افزوده باشم، همان امر ویژه ای است که مربوط به پیامبر می باشد. و نیز مساله ای درباره دیگر پیامبران که احساس کردم در این فصل در نوع خود جدید است. این مسائل بعضا تازه است مانند سخن گفتن درباره معانی اخلاقی و نشانه های نادر و زودگذر آن که قرآن کریم برخی از آنها را به تصویر کشیده است.

شاید واضح ترین مسائلی که مربوط به معانی دینی است و گوشه هایی از آن در داستان های قرآنی آمده، همانا مسائل مربوط به بت ها، سپس پیامبران و معجزاتش است. این مساله با سرشت دعوت اسلامی و نیز با سرشت اشیا سازگار بود.

این بدین خاطر بود که بیشتر داستانهای قرآنی مکی است و در مکه، دعوت پیامبر تنها متوجه مسائل بزرگ مااند مسائل ادیان بود. از این رو وحدت و یکپارچگی یکی از چیزهایی است که قرآن در سوره های مکی بیان می کند ﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ﴾ که بر همانندی میان یهودیت و مسیحیت و اسلام دست می گذارد.

البته این مساله روی دیگری هم دارد و آن هم این است که داستان قرآنی توجه خاصی به امور مخالفین در مساله دعوت دارد. از این رو این داستانها متوجه مسائلی است که این امور را شرح می دهد و در اذهان جای گیر می کند. زمانی که این امور اختلافی مربوط به یکتایی خدا و نبوت و رسالت باشد، در داستان های قرآن به وضوح دیده می شود.

همچنین خود امور دینی اسلام بسیار شبیه به تنظیمات داخلی ای است که فرد، پس از گردن نهان به دین جدید و داخل شدن در اسلام اقدام به انجام آن می کند. چنین کسانی هرگز موجب جدل یا سختی نمی شوند.

اما من از خدای خود طلب بخشش دارم و یک چیز را استثناء می دانم و آن هم عادتهای اخلاقی ای است که در انسان وجود داشته و جایگاه والایی دارد و برای هر فرد سخت است- به محض اینکه در حصار دین و ایمان داخل می گردد – از آنها خلاصی یابد. از جمله این اخلاقها خساست و کم فروشی می باشد. از این روست که قرآن با این نوع اختلاف ها به مخالفت برخاسته حتی اگر جزء اخلاق عمومی و همگانی باشد. قرآن کریم در داستان شعیب با این اختلافها مخالفت می کند. ما درباره مسائل دین در داستان شعیب از سخن گفتن در مورد تدین آغاز می کنیم. در فهم و ادراک، تدین، غریزه ای انسانی است ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ﴾

این ویژگی ای عمومی و جاودان است که همگی مردم در آن یکسانند. چه شهرنسین باشند چه بیابان نشین. این غریزه یا فطرت مربوط به قدرتی بزرگ و نیرویی قاهر است. عجیب این است که این قدرت گاهی به کسانی غیر خدا مانند بتها و خدایانی که مشرکان در فرقه های مختلف می پرستند، نسبت داده می شود. از این رو بود که چنین نیرویی را تقدیر خود پنداشتند و آ را پرستیدند. پیامبران نیز از خشم و انتقال وی می ترسیدند.

قوم عاد نامهایی که خودشان ساخته بودند را می پرستیدند و قوم ابراهیم خدایانی که با دستان خویش آفریده بودند را عبادت می کردند. خدای متعال درباره گروه نخست (قوم عاد) در سوره اعراف می گوید: ﴿قالُوا أَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَ تُجادِلُونَنِي فِي﴾

﴿أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ﴾

خداوند درباره معاصران پیامبر می گوید: ﴿هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ أَ يُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ وَ لا يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى لا يَتَّبِعُوكُمْ سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى لا يَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ﴾

تمام آنچه قرآن از وضع چنین اموری دنبال می کند این است که دیگران حقیقت این خدایان را دریابند و بفهمند که این خدایان نه نفع می رسانند نه ضرر. چرا که اگر قدرت داشتند انسان را از عبدات خود بازمی داشتند و به پرستش معبودی دیگر فرامی خواندن. این تصویر روانی خدایان یا پدیده هایی که بخاطر نیروی بسیار زیادشان، مردم به آنها نسبت خدایی می دهند را قرآن همه را به خدای یکتا برگردانده است.

این بدین خاطر بود  که پیامبران با مردم خود سخن می گفتند و به همین دلیل است که ادیان مختلفی فرستاده شده اند تا تمامی پیامبران همان حرفی را بزنند که در داستانهای سوره اعراف آمده است: ﴿اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ﴾ بسیاری از مردم نیز به پیامبرانشان می گفتند: ﴿قالُوا أَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ﴾

داستانهای قرآنی خدای یکتا را از هر نقصی مبرا می دانند. هم چنین او را منزه می داند از اینکه برای خود شریک یا فرزند قائل شود. پاک و منزه است خدای عرش عظبم از آنچه وصفش می کنند. ﴿ما كانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾﴿قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا أَحَداً وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً وَ أَنَّهُ كانَ يَقُولُ سَفِيهُنا عَلَى اللَّهِ شَطَطاً﴾

این تصویری است که قرآن در پی اقرار بدان است. همان تصویری که در این سخن خداوند متعال آمده است: ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌاللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ﴾

اگر انسان خدایان را برای نفع و ضرر خود بپرستد باید رابطه میان خود و آن خدا را تنظیم کند. همچنین بر وی واجب است که نوعی از واجبات و نیز محبت که در فرایض دینی و در قربانیها آشکار و نمایان می گردد را انجام دهد. با این حال، داستانهای قرآنی بخش پایانی ای که ذکر شد (قربانی)را ذکر نکرده اند مگر در مواردی نادر. مانند داستان ابراهیم و اسماعیل. ابراهیم در خواب دید که خدای متعال به وی دستور می دهد پسرش را قربانی کند. ابراهیم درحال انجام دستورخدایش بود که پروردگار متعال آن فدیه را فرستاد که همانا قربانی بزرگ بود. این داستان در سوره صافات آمده است ﴿وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ﴾

از این رو کلام مان را درباره این روابطی که انسان باید به اقتضای آن بتواند دستورات و نواهی پروردگارش را بفهمد و بنابر میل و رضای او رفتار کند و امیدوار به جلب رضایتش و دفع ضرر و آسان شدن تمام کارهای سختش بشود، کوتاه خواهیم نمود.

قرآن از این جهت گوشه ای از گرایشات برخی از ایشان را که بر پایه امور حسی است را برایمان به تصویر کشیده است. مانند گرداندن جامهای شراب و مجبور کردن دیگران به قسم خوردن به بت ها. این مسائل در داستانهای قرآنی نیامده مگر در برخی از آیاتی که مربوط به همعصران پیامبر است.

برخی دیگر رابطه ای بینابین داشتند که در آن کاهنان و پیشگویان با ارواح مخفی رابطه برقرار می کردند که این مساله به نوبه خود ایشان را از اخبار آسمان آگاه می ساخت. قرآن در آیات بسیاری با این گرایش مقابله و نبارزه کرده است. در این رابطه در قصه های قرآنی و سوره جن آیاتی وجود دارد ﴿وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً﴾

مشخص است که این اعتقاد در این داستان آمده تا سخن گفتن از خودش تاثیرپذیرتر گردد. پس از آن یک گرایش دیگر باقی می ماند که همانا برگزیدن یک انسان به عنوان پیامبر است.

پر واضح است که عقیده نخست که همان اعتقاد به روح مخفی است قوی تر و شدیدتر بوده زیرا کسی که به داستانهای قرآنی نظر کند درمی یابد که بیشتر اقوام به پیامبرانشان می گفتند ﴿وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ﴾

از این رو که پیش تر درباره انسان بودن پیامبر اط لحاظ اجتماعی سخن گفتیم، بنابراین در اینجا سخن مان را درباره تلقی ادیان در مورد رسیدن دین به مردم و دعوت ایشان به اعتقاد بدان، کوتاه می کنیم.

خدای یگانه آن کسی است که علم غیب را ویژه خود گرداندن و هیچ کس نمی تواند از این علم آگاه شود مگر آن کس که پیامبر خدا وی  را برگزیند. خدای متعال پیامبرش را برگزید تا بشریت را از غیب آگاه سازد و راه رسیدن به آینده نیکو را به وی نشان دهد ﴿وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ﴾

وارد ساختن معرفت به غیب در جان پیامبر با توجه به شرایط، متفاوت خواهد بود. گاهی به صورت رؤیای صادقه است که در داستان ابراهیم و یوسف آن را می بینیم. خددای متعال درباره اولین نفر (ابراهیم) می گوید: ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ﴾

به این قصه پیشتر در این فصل اشاره شد و درباره نفر دوم (یوسف) می گوید: ﴿ِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَكَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلى آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ﴾

نوع دیگری نیز وجود دارد که در آن بر سخن گفتن تکیه می شود. خداوند متعال به نیت سخن گفتن با پیامبران درباره موسی چنین می گوید: ﴿وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً﴾﴿قالَ يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ﴾

نوع دیگری به جز دو نوع مذکور نیز وجود دارد و آن این است که خداوند فرشته ای را در کالبد انسان نزد پیامبر می فرستد تا دستورات خداوند را به وی برساند. خداوند متعال می فرماید: ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا﴾

همچنین در داستان ابراهیم می گوید: ﴿هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ الْمُكْرَمِينَإِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ فَراغَ إِلى أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَ لا تَأْكُلُونَ فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌقالُوا كَذلِكَ قالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ﴾

مساله ای وجود دارد که باید نسبت بدان توجه داشت و آن این است که این ارواح پنهان در ذهن انسان عرب دچار اختلاط گشته و آن را تنها به وسیله آثارش می تواند بشناسد. آنان (عربها) عقیده داشتند که فرشته ها خیر می آرود و شیاطین بدی و زشتی. از این رو بود که معتقد بودند شیاطین بر قلب پیامبر نازل شده اند. زیرا اگر غیر از این بود پیامبر بر علیه جماعت برنمی خاست و سبب چنین کاری قطعا خدایان نمی بودند. آن چیزی که از قرآن برمی آید این است که شیاطین اخبار آسمان را می شنیدند و این مساله با وجود پیامبر ممنوع شد. ما این عقیده را در فصل معانی تاریخی که فصل نخست از این باب بود، شرح دادیم.

یک نوع دیگر باقی می ماند و آن هم القاء معانی به ذهن پیامبر است. این مساله برای تمامی پیامبران اتفاق افتاده است. برای نوح، ابراهیم، هود، صالح، شعیب و دیگر پیامبران این اتفاق افتاده است. قرآن کریم بیشتر این حالات را توضیح داده و می گوید: ﴿وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾

دوباره به سخن پیرامون ارواح پنهان بازمی گردیم. همان طور که اخبار آسمان را به مردمان می رساندند. بنابراین وضعیت این افراد تا زمانی که شیاطین آن اخبار را به گوششان می رساندند چگونه بود؟

دو مساله در این باره واضح است:

  • اینکه شیاطین بعد از ولادت پیامبر از این کار نهی شدند و انجام این کار در زمان کدام از پیامبران نیز ممنوع بوده. این نظر را برخی از مفسران گفته اند و در رأس ایشان رازی.
  • اینکه آن پیامبری که به وی وحی می رسد و فرشتگان بر او نازل می شوند، باید صاحب معجزه باشد که نشانگر راستی رسالت و پیامبری اش است. این همان مساله ای است که در بخش بعدی هنگام صحبت پیرامون معجزات، درباره آن سخن خواهیم گفت و آن سخن درباره عقیده رایج در جزیرة العرب پیش از مبعث پیامبر اسلام.

گفتیم که هدف تدیّن جلب نفع و ضرر از خداست. حتی اگر آن خدا، بت باشد. حال می گوییم مساله ای بر این سخن بنا یفته و آن هم این است که آن مردمی که خدا از سر فضلش، بر ایشان منت نهاده و پیامبری از خودشان برایشان برگزیده، همان مردمی هستند که معتقد به فضل و برتری خودند و اینکه ایشان ورد توجه و عنایت می باشند. قوم بنی اسرائیل نز جنین تفکری داشتند و همین را در جزیرة العرب شایع کردند. همه اینها منشأ اثر بر زندگی یهودیان در جزیرة العرب و در زندگی پیامبر گشت. قرآن این عقیده آنان – که معتقد بودند پسران و دوستان خدا هستند- را به تصویر کشیده است و نیز آن زمان که موسی به ایشان فرمود: ﴿يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ﴾

اما قرآن با چنین اعتقادی مبارزه نمود و برعکس آن عمل کرد و بر آن است که پیامبری مخصوص قوم و امت خاصی نیست. فضل و برتری به دست خداست و به هرکس که بخواهد آن را می بخشد.  زیرا اوست که صاحب فضل عظیم است. می گوید: ﴿ ِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فِيها نَذِيرٌ﴾﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ﴾

همان گونه که واضح است، قرآن نبوت را پدیده ای دینی و اجتماعی می داند که مخصوص امت و قوم خاصی نیست. ما این مساله را در هنگام سخن پیرامون معانی اجتماعی مفصلا شرح دادیم.

هم اکنون می خواهیم از معجزات سخن بگوییم:

هنگامی که قرآن نازل شد مردم دو دسته بودند: یک گروه می گفتند که پیانبر باید از ملائکه باشد. این همان نظری است که قرآن آن را بازگو کرده و برخلاف آن را معتقد است و ما در این باره به هنگام صحبت پیرامون معانی اجتماعی بیان کردیم مبنی بر اینکه پیامبر باید از خود اجتماع باشد و از کسانی باشد که با آرزوها و خواسته های مردم آشناست و دردهای ایشان را حس کرده باید برادر قوم و سخن گوی ایشان باشد.

گروه دوم بر آن بودند که پیامبر باید از بشر باشد. اا همیشه باید معجزه ارائه کند. از این رو مدام جلوی پیامبر را می گرفتند و از وی طلب معجزه می کردند.

موضع قرآن در این رابطه، موضع کسی است که منکر معجزه نیست اما منکر وابستگی ایمان به معجزه است. بدین خاطر می بینیم که قران معجزات پیامبران پیشین را یادآوری می کند. معجزات موسی و عیسی، ناقه صالح و انداختن ابراهیم در آتش را ذکر می کند.

اما در همان حال تاکید می کند که ایمان ارتباطی به معجزه ندارد از این رو آیات مربوط به معجزه به منظور ارائه دلیل نست بلکه در جهت ترساندن و انذار است. بدین خاطر نفع آن کم و فایده اش بسیار است. خدای متعال می گوید: ﴿وَما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلاَّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَما نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلاَّ تَخْوِيفاً﴾

این آیات گاهی پشت سرهم می آید و دلالت بر این دارد که ایمان با معارضه پذیرفتنی نیست. می گوید: ﴿وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ﴾

طبری متوجه این موضوع شده و در تفسیرش ذیل این آیه گفته: «خدای متعال به پیامبرش می گوید: ای محمد از رستگاری این افرادی که از خدایان بت و سنگ خود دل کنده اند  به تو می گویند نشانه ای برایمان بیاور تا به تو ایمان بیاوریم، نا امید شو.اگر بر چنین افرادی ملائکه نازل شوند و آنان فرشتگان را با چشم خود ببینند و مردگان زنده شوند و باایشان سخن بگویند و تو را تصدیق کنند و به آنها بگویند که تو بر حقی و آنچه برای ایشان آورده اس حق است و اگر تمام امتهای پیشین را در براغبر ایشان زنده کنیم هم تو را تصدیق نخواهند کرد و پیروی‌ات نمی کنند مگر اینکه خدا بخواهد  اما بیشتر ایشان نمی دانند چه می گویند و بیشتر آنها فکر می کنند که کفر و ایمان به اختیار خودشان است. هرگاه بخواهند ایمان می آورند و هرگاه بخواهند کافر می شوند. در حالی که چنین خبری نیست. ایمان به دست من است. هیچ کدام از ایشان ایمان نمی آورد مگر اینکه من ایشان را هدایت کنم و وی را موفق گردانم و کافر نمی شود مگر آن کس که من او را رها کنم و نگذارم که به راه راست راه یابد.»

می توان به همین مقدار از معانی دینی اکتفا نمود. این امور شامل وحدانیت، نبوت و معجزات است که مهم ترین سمائلی است که داستانهای قرآنی بدان می پردازد و از آنها سخن می گوید. هم چنین گرایش های دینی این مسائل در فصل پایه های روانی و اجتماع مطرح شد. در فصل های بعدی درباره عنصر گفتگو در داستانهای قرآنی سخن خواهیم گفت.

دلیل تامل برانگیز دیگری نیز وجود دارد و آن هم این است که بیشتر این موضوعات نیاز به یک پژوهش در فرهنگ اسلامی دارد. من در پایان نامه کارشناسی ارشدم این مساله را مطرح کردم. از این رو معتقدم ابتکار در این مسالئل، چیز مورد انتظاری نیست و باید به گرایشهایی که ذکر کردم توجه شود.

هم اکنون به سخن پیرامون معنای اخلاقی می پردازیم.

داستانهای قرآنی شیوه خاصی در تصویرگری مسائل اخلاقی دارند. گاهی از نهی سریح استفاده می کنند. و این نهی ها در مواقعی است که مساله نهی شده از امور عادی ای است که محیط بر روی آن تمرکز می شود. این امور از جمله عادات ناپسند اجتماعی است. مانند کم فروشی. قرآن کریم مسلمانان را از این عادت زشت و ناپسند در یکی از قصه های شعیب نهی کرده است.

و نیز مانند اموری که مردم برای رضای احساسات و پایخ گویی به امیال شان انجام می دهند. مانند جلوی راه خدا را گرفتن و مؤمنان را آزار دادن. این مساله در بسیاری از داستانها – از جمله داستان شعیب- آمده است.

دو نوع نهی را در قصه شعیب که در سوره اعراف آمده مشاهده می کنیم. خدای تعالی می فرماید: ﴿وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ﴾

قرآن کریم گاهی بر تعجب یا استفهام انکاری تکیه می کند و این سبک را گاهی در عادات زشت و ناپسند که در محیط جای گیر شده و بدل به اخلاق عمومی گشته شاهد هستیم. مانند ذکر همجنس بازی در تمام قصه های مربوط به قوم لوط ﴿وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ﴾

قرآن اختلاف برخی از جوامع یا محیط ها را این گونه نشان می دهد. این مساله در داستانهایی که کمی بعد خواهیم گفت بسیار دیده می شود. قرآن دنبال چیز معینی به طور مثال از داستانهای موسی نیست بلکه ما در این داستانها تصویری از اخلاق یهود و نیز گوشه هایی از اخلاق مصری ها را شاهد هستیم.

نمی توانیم بگوییم که تصویر ارائه شده در قرآن،  بطور کلی تصویر واقعی و مفصل بوده. بلکه این تصویر، بیانی ادبی بوده از حالات آنان که منجر به این معانی اخلاقی شده است. از این رو همان گونه که در بخش معانی تاریخی به این داستان ها پایبند بودیم در اینجا نیز بدین گونه به آنها پایبند هستیم.سخن مان را این گونه تمام می کنیم که آزادی هنری، ادیب را بر آن می دارد که به حقیقت روانی بیشتر از راستی و هم سویی با اتفاقات توجه کند.

زیرا این مساله گاهی ممکن است مساله جنگ اعصاب باشد و نه بیشتر و نه کمتر. شاید همین مساله را درباره قوم یهود شاهد باشیم. قرآن کریم بر پیامبر نازل شده و در آن هجوم سختی به یهود علی لخصوص ویژگی های شهری ایشان وجود دارد.

اولین ایرادی که قرآن بر یهود گرفته عدم وفای به پیمان است. ایشان عهدشکنی می کردند ﴿وَ قالُوا يا أَيُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ إِنَّنا لَمُهْتَدُونَ فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ وَ نادى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ﴾

پیش از آنکه سخن پیرامون معانی اخلاقی را به پایان ببریم، باید ذهنها را باید به سمت آنچه فصل پیش درباره تاثیر اقصتاد در دشمنی گفتیم،  برگردانیم. گاهی به چیزهایی برمی خوریم که آنها را اخلاق می نامیم که انسان را به حالتی اقتصادی سوق می دهد. مانند غرور، دشمنی با ثروتمندان، فروتنی در مواجهه با فقرا. تا جایی که حتی ثروتمندان با ایشان دشمن می شوند. به طور کلی بخش اخلاقی داستانهای قرآنی زیاد نیست. شاید مهم ترین آن همان جیزی باشد که در اینجا به تصویر کشیدیم به گونه ای که نمی توانیم بگوییم چیز ارزشمندی را جا گذاشته و ذکر نکرده ایم.

در پایان این فصل نمی توانم کوتاهی ام از نگارش ین فصل که در جایی دیگر آمده است را پنهان کنم. زیرا موراد این فصل را پیشینیان به صورت کامل و تمام مورد بحث و بررسی قرار داده اند.